خاطرات حسین ادیبیان -1

در شهریور ماه سال 1317 در شهرستان تربت حیدریه از یک خانواده ی یزدی تبار متولد شدم.

منزل ما در خیابان منصوریه نزدیک مسجد جامع بود. در کودکی به مکتب خانه حاج شیخ بایگی رفتم و قرآن و صد کلمه ی مولای متقیان را فرا گرفتم.

آن وقت ها خیابان های شهر آسفالت نبود و سپورها با جوی های روانی که در دو طرف خیابان بود، ابتدا خیابان ها را با سطل آب پاشی می کردند و سپس جارو می کردند.

در همان دوران کودکی با عنایت و لطف حضرت رضا به مشهد مهاجرت کردیم و در خیابان تهران کوچه ی کربلا اسکان گزیدیم.

ابتدایی را در دبستان دارالتعلیم دیانتی که در انتهای سرشور واقع بود، گذراندم. این مدرسه که غیر رسمی و در واقع یک مکتب خانه مدرنی بود که کلاس هایی داشت با میز و نیمکت و تخته سیاه مثل مدارس دولتی اما میزها و هم نیمکت ها به علت مندرس بودن گاز هم می گرفت.

تا کلاس پنجم ابتدایی مدرسه دارالتعلیم دیانتی بودم که علاوه بر دروس معمول سیاق هم تدریس می کردند. سیاق یک نوع عدد نویسی خاصی بود که آن وقت ها حسابدارهای تجار از این نوع عددنویسی در دفاتر مخصوص استفاده می کردند.

در این مدرسه علاوه بر افراد عادی چون من فرزندان علما از قبیل آقای خامنه ای، عبائی، شیخ غلامحسین تبریزی، مروارید و امثالهم بودند.

این مدرسه مدیری داشت به نام آقای تدین که کرمانی بود و خیلی سخت گیر و برای جزئی ترین تخلف، دانش آموزان را فلک می کرد. از آن فلک هایی که مسلمان نشنود، کافر نبیند. البته چون این مدرسه غیر رسمی بود و برای رفتن به دبیرستان بایستی مدرک می داشتیم امتحان ورودی دادم و در کلاس پنجم ابتدایی دبستان های دولتی پذیرفته شدم و چون محل سکونت، پایین خیابان بود، سال های پنجم، ششم ابتدایی را در دبستان شرافت واقع در پایین خیابان (نواب صفوی فعلی) کوچه عباسقلی خان تحصیل کردم.

این مدرسه ناظمی داشت به نام آقای حسین آستانه پرست که اوایل انقلاب به مقام رفیع شهادت نایل شد. تحصیلات ایشان لیسانسه دانشکده الهیات و معارف اسلامی بود و در علوم غریبه هم دستی داشت.

هم زمان تحصیل در مدرسه شرافت در مهدیه حاجی علی اصغر عابدزاده واقع در پشت باغ نادری ادبیات عرب را نزد شهید آستانه پرست که هم ناظم دبستان ما بود و هم مدرس ادبیات عرب، شروع کردم. یک حلقه درسی حدود 12 نفر بودیم که استاد شجریان که خداوند شفایش عنایت کند در حلقه ی درسی ما بود، غالب جمعه ها را آقای آستانه پرست گروه درسی را به پیک نیک می برد و وسیله حمل و نقل ما هم دوچرخه بود و غذای ظهر هم آب دوغ بود که سهم هر کدام بین 10 تا 12 ریال می شد.

عرض شد که ادبیات عرب را در مهدیه آقای حاج علی اصغر عابدزاده می خواندیم. حاج آقا عابدزاده مردی متدین و فعال بود. گرچه تحصیلات حوزوی بالایی نداشت و از محضر آمیرزا مهدی اصفهانی و آقای حاج شیخ هاشم قزوینی بهره برده بود، ایشان در مشهد چهارده بنا به نام چهارده معصوم با کمک خیرین تاسیس کرد که اغلب به صورت دبستان اداره می شد، غیر رسمی بود و غیر دولتی و چیزی در حد همان دبستان دارالتعلیم دیانتی بود.

حاج آقا عابدزاده مردی اجتماعی بود که در جریان ملی شدن صنعت نفت در میتینگی در میدان مجسمه (شهدای فعلی) به حمایت از ملی شدن صنعت نفت سخنرانی می کرد و همچنین در جریان انتخابات مجلس شورای ملی دوره هفدهم که استاد محمد تقی شریعتی و آقای حاج شیخ محمود حلبی کاندید مجلس بودند طرفداری کرد و تشکل هیات مذهبی و گروه های مذهبی به نام موتلفه را تشکیل داد و برای انتخابات مجلس فعالیت می کرد.

البته دولت صندوق های رای مشهد را ابطال کرد. به خاطر دارم هنگامی که شهید نواب صفوی به مشهد وارد شدند با همرزمانش که گروه زیادی بودند در مهدیه عابدزاده اسکان گزیدند و چون هنوز مدارس عابدزاده راه اندازی نشده بود، آقای آستانه پرست یک گروه سرود از دبستان شرافت ترتیب داد که من هم جزو گروه بودم و جلو شهید نواب صفوی اجرا کردیم که ایشان به هر کدام از اعضای سرود یک تومان ( 10 ریال) جایزه داد.

ادامه دارد...

خاطرات حسین ادیبیان -2

 

از زادگاهم در تربت حیدریه گفتم، در خانواده 10 نفری ما که پس از فوت یک دختر و یک پسر، 7 پسر و یک دختر باقیمانده بودند که در آن زمان معمول خانواده ها همین تعداد بچه بود، که من فرزند چهارم این خانواده بودم و در آن وقت هنوز شعار " فرزند کمتر، زندگی بهتر" نبود.

پدرم حاج محمد زنجیری قبل از پنجاه سالگی بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. در تربت حیدریه به تجارت مشغول بود و پس از مهاجرت با داشتن مغازه ای در خیابان نادری (شیرازی فعلی) به شغل بزازی مشغول بود. مادرم از سادات حسینی به نام خانم فاطمه ضیائی از پدری یزدی و بیش از 90 سال عمر کرد. خدای رحمتش کند و چه مهربان مادری بود.

نام خانوادگی ما در ابتدا زنجیری بود. شاید وجه تسمیه آن بدین خاطر بود که پدربزرگم که در تربت بزازی داشت چون در آن زمان متاسفانه برای اسب و الاغ که سریع تر حرکت کنند به آن ها زنجیر می زدند، بخشی از آن را به زنجیر فروشی تبدیل کرده بود.

من به جهاتی که به ادبیات نیز علاقه داشتم، پیشنهاد اسم ادیب را به اداره شناسنامه داده بودم و آنها چون این نام خانوادگی قبلا استفاده شده بود، به ویژه نام ادیب اول و ادیب دوم که از مدرسین مشهور ادبیات عرب بودند، این نام را یدک می کشیدند. ولی با ادیبیان موافقت کردند و بدین سبب نام خانوادگی از زنجیری به ادیبیان تغییر یافت.

در تربت از آب لوله کشی در آن زمان خبری نبود و برادر ها هر روز میبایستی آب آشامیدنی را از آب انبار چهارسو (چهارسوق) در کوچه یی مقابل مسجد جامع آب می آوردیم که آن آب انبار پلکان زیادی داشت و این کار در زمستان بسیار سخت بود.

عمویی سالخورده داشتم که از پدرم بزرگتر بود به نام حاج حسین، خانه یی داشت که داخل حیاط و نزدیک درب ورودی درخت توت بزرگی داشت و درب خانه باز بود و همسایه ها برای استفاده از این درخت آزاد بودند و نزدیک درب خانه تاکستانی روی دیوار بود که انگور فراوان داشت. هر وقت رد می شدیم خوشه یی از انگور می چیدیم و می خوردیم. زیرا از خوردن آب انگور شرعا ما را محروم کرده بودند.

این عموی عزیز 3 پسر داشت به نام های اکبر، محمود و احمد که خدای رحمتشان کند. محمود پسر دوم بود، خواستگار خواهرم بود. از آن خواستن های عاشقانه، بنا بر اصطلاح مشهور عقد دختر عمو، پسر عمو در عرش بسته شده است که فرزندان بسیار موفق و خوبی نتیجه این ازدواج بود.

از ویژگی های شهرستان های کوچک یکی این بود که پس از عبور از خیابان در انتهای آن به مزارع سر سبز و درختان سر به فلک کشیده می رسیدیم و گشت و گذاری می کردیم و سپس بیابان های وسیع که به قول صائب: صائب دلم سیاه شد از تنگنای شهر، پیشانی گشاده ی بیابانم آرزوست.

همانطور که قبلا عرض شد پس از یکی دو سال تحصیل در مکتب های قدیمی برای دوره ابتدایی به مشهد مهاجرت کردیم و در سال های پنجم و ششم ابتدائی که در مدرسه شرافت کوچه عباسقلی خان درس می خواندیم، آقای حسین آستانه پرست ناظم مدرسه بود. شب ها را هم در مهدیه حاج آقا عابدزاده نزد ایشان ادبیات عرب می خواندیم و جامع المقدمات را نزد ایشان به شاگردی می نشستیم و در ادامه صبح ها بعد از نماز صبح سیوطی را نزد آیت الله صالحی در مسجد گوهرشاد ادامه دادم. در حلقه ی درسی ایشان اکثرا طلاب  و چند نفری هم شبیه ما بازاری پای درس ایشان می نشستند. استاد گاهی پای درس لطیفه ای هم می فرمودند. در حلقه ی درسی که اکثرا طلبه بودند، گاهی طلبه ها پاهایشان را عمودی می گرفتند و عبا را می کشیدند و تکیه گاهی هم برای سر و گردن و گاهی بعضی از آنها چرت می زدند. در این هنگام در حین خواب صدای نا موزونی از طلبه یی برخواست که تمام شاگردان خنده ی بلندی کردند و آن طلبه مورد نظر از خواب بیدار شد و استاد رو به آن طلبه کرد و گفت  شیخ حسن چه خبر؟ پاسخ داد پدرم را در خواب می دیدم. استاد گفت درس را گوش کن، صدای مرحوم پدر را همه شنیدند.

ادامه دارد...

 

خاطرات حسین ادیبیان -3

استاد صالحی رحمه الله علیه قریب 60 سال در حوزه تدریس کرد و همیشه از منزل که در خیابان خواجه ربیع بود تا مسجد گوهرشاد و یا مراکز دیگر که تدریس می فرمودند پیاده می رفتند. فرزند ایشان آقای دکتر صالحی هم اکنون وزیر ارشاد در دولت آقای روحانی است. ایشان دامادی داشتند که از مقامات قضایی بودند و آیت الله صالحی احتیاط می کردند و از اتومبیل ایشان به هیچ وجه استفاده نمی کردند.

هم زمان درس آقای صالحی من حسابدار آقای حاج احمد طاقه چیان بودم که حجره ایشان درست مقابل درب قبله مسجد گوهرشاد بود. طاقه چیان ها چند برادر بودند و خانواده هایی خوشنام و برادرم حاج جلیل آقا ادیبیان نزد برادر ایشان حاج حسین طاقه چیان کار می کرد. از خاطرات جالب همکاری با حاج احمد طاقه چیان که برای من فراموش نشدنی بود، دعوت آقای طاقه چیان از امام موسی صدر برای یک ناهار بود به همراهی یک استاد مصری که در دانشکده الهیات مشهد تدریس می کرد.

اضافه می کنم امام موسی صدر برادری داشتند که در میدان امام حسین تهران امام جماعت بودند و مورد توجه اهالی آن محل. هر سال ماه مبارک رمضان به مشهد مشرف می شدند و یک ماه ظهرها را در مسجد گوهرشاد امامت نماز جمعه می کردند و پس از آن منبر می رفتند و بعد به حجره حاج احمد طاقه چیان سری می زدند و وقتی امام موسی صدر به مشهد مشرف شدند و در کانون نشر حقایق اسلامی هم سخنرانی فرمودند، دعوت طاقه چیان از امام موسی صدر توسط برادر ایشان که دوست آقای طاقه چیان بودند، انجام گرفت که خوشبختانه این توفیق نصیب من هم شد و پس از صرف غذا از امام موسی صدر سوال کردم که لبنانی را که شما ورود پیدا کردید چگونه بود؟ فرمودند شیعیانی در کمال فقر و شهرشان آلوده و کثیف، بنابراین ابتدا شخصا با عده یی از دوستان سعی کردیم به نظافت شهر بپردازیم و به فرزندان آنها با کمک مهندس چمران آموزش های فنی و حرفه ای بدهیم. شیعیان بودند که غدیر و عاشورا را فراموش کرده بودند.

پیش از کار در حجره حاج آقای طاقه چیان، از سال 1336 تا سال 1338 در مغازه بزازی حاج علی پیوندی یزدی از همکاران پدرم حسابدار بودم. پیوندی ها ساکن عیدگاه بودند و هم محله ما و آقاسی زاده ها.

ادامه دارد...

خاطرات حسین ادیبیان -4

در مدتی که مهدیه بودم دوستان بسیار خوبی داشتم. محمد صدرزاده، محمود تقدمی، محمود کلاهان، فاضل و خسرو آواز ایران استاد شجریان. از بین این گروه آقای صدرزاده که در هواپیمایی ملی ایران کار می کردند تصمیم به مهاجرت به تهران گرفتند و در امور اقتصادی بسیار موفق شدند. ایشان واسطه شدند که به جای ایشان در هواپیمایی ملی ایران در سال 1338 مشغول شوم و چون به کار پرواز و شغل هوایی هم علاقه داشتم، پذیرفتم. رئیسی داشتم به نام علی اصغر الفتی که در تهران آژانس مسافرتی آسمان را داشت و نمایندگی کل هواپیمایی ملی ایران بود و هر از چندی به دفتر مشهد سر می زد و برای کار از من استقبال کرد. به سرعت ظرف چندماه جایگاه خود را پیدا کردم. مدیری داشتیم به نام غلامرضا رجبی کاشانی که علاوه بر مدیریت، حسابدار شرکت هم بود. پس از 6 ماه الفتی از تهران آمد و همه کارمندان و کارگران را احضار کرد و من را به عنوان مدیر دفتر مشهد معرفی کرد. در آن موقع ما هر شب یک پرواز با هواپیمایی DC6 داشتیم. هواپیما ملخی بود که پرواز با مشهد به تهران را بیش از دو ساعت طی می کرد. بنابراین ما از ساعت 8 صبح به امور فروش و بار می پرداختیم و شب برای چک کردن مسافران و هندلینگ پرواز به فرودگاه می رفتیم. کارمندان و کارگران محدود بودند. در حدود 20 نفر و با یک اتومبیل فولکس 12 نفره به فرودگاه رفت و آمد می کردیم. هم اکنون که این یادداشت را می نویسم اکثر آن همکاران انشالله بر سر خوان رحمت الهی هستند جز چند نفر معدود.

ابتدای کار حدود سال های 1340 آقای الفتی برای مدت یک ماه برای کارآموزی در بخش های مختلف هواپیمایی از قبیل ترافیک، رزرویشن و بار مرا به تهران فراخواندند. مدتی را در فرودگاه بودم و کار آموزی می کردم و اسم آقای بوبری را زیاد می شنیدم و ظاهرا رئیس بازرگانی هما هم آقای تجدد بود که وقتی در یک گردهمایی که مدیران آژانس ها و هتل ها جمع بودند، آقای تجددبه زبان انگلیسی سخنرانی می کرد. البته به مناسبت تغییر یکی از مدیران ایرلاین های خارجی که تمام مدیران شرکت های خارجی هواپیمایی حضور داشتند و بعد از مدتی هم در رزرویشن خیابان ویلا کارآموزی کردم. این قسمت زیر نظر آقای رجحانی اداره می شد. رزرویشن به صورت ثبت در کارت و تلفنی بود و کارت هر مسیری رنگ خاصی داشت و این پیشرفت فعلی در سیستم رزرواسیون نبود و چون فرودگاه که بودم پروازها مرتب به همه شهرستان ها انجام می شد. پس از مراجعت به مشهد که فقط هر شب یک پرواز داشتیم حس می کردم چه فرودگاه خلوتی.

برای اطلاع از تاخیر پرواز وسیله ای نداشتیم. نه تلفن مستقیم که از تلفن های هندلی که باید از مخابرات می خواستیم که برای ما بگیرد و وصل کند که کار دشواری بود. فقط شرکت راه آهن یک خط مستقیم به تهران داشت. به خاطر دارم یک شب پس از چک کردن بلیت مسافرین و تحویل بار، هواپیما به موقع نیامد و مسافرین در سالن آماده بودند. اتفاقا استاندار وقت هم مسافر بود و مسافرین مرتب از مقدار تاخیر پرواز سوال می کردند و ما هم جوابی نداشتیم. بالاخره صدای استاندار درآمد و بنده را تهدید کرد که من اقدام شدیدی خواهم کرد. بالاخره هواپیما پس از دو ساعت تاخیر حدود ساعت 11 شب در آسمان مشهد پیدا شد و مسافرین را سوار کردیم. دم پلکان هواپیما که ناظر سوار شدن مسافران بودم، استاندار مرا صدا زد که اعتراض من متوجه شخص شما نبود و مخاطب من شرکت هما بود. جالب اینکه روز بعد نامه رسان فرودگاه با دوچرخه پیامی را آورد که روی کاغذ کاهی با مداد تاخیر پرواز دیشب را اطلاع می داد. البته سیستم مخابرات فرودگاه در آن زمان مٌرس بود. از مسائل جالب دیگر اینکه بلیت هواپیمای مشهد – تهران مبلغ یکصد تومان بود. همه قدرت خرید آن را نداشتند و لذا خبرنگار روزنامه خراسان هر روز صبح به دفتر مراجعه می کرد و لیست مسافران خروجی و ورودی را می گرفت که در روزنامه درج کند. کسانی که آرشیو روزنامه خراسان حدود سال 40 را دارند می توانند این اخبار را در صفحه دوم روزنامه مشاهده کنند تحت عنوان ورودی و خروجی با هواپیما. به خاطر دارم که اسم مثلا قریشی و کوزه کنانی و امثال آن بود. اینکه گفتم بلیت هواپیما یکصد تومان بود برای یادآوری اولین کوچه که از حرم به طرف خیابان نادری ( شیرازی فعلی ) که در طرح توسعه حرم تخریب شد، کوچه صد تومانی ها نام داشت که ظاهرا در آن کوچه فردی بوده است که صد تومان سرمایه داشته است.

ادامه دارد...

خاطرات حسین ادیبیان - 5

از پدرم گفتم و کسالت ایشان. طبیب ایشان شخصی بود به نام دکتر شیخ که در جای جای شهر مطب داشت. ایشان را دعوت کردیم که از پدر عیادت کند. با کمال میل پذیرفت و معاینه کرد و نسخه نوشت. چون ویزیت ایشان 5 ریال بود، ما می خواستیم به ایشان 10 ریال بدهیم. دکتر گفت ما از همسایه ها پول نمی گیریم. مطب ایشان نرسیده به بازار سرشور بود. آنوقت هنوز خیابان خسروی نو احداث نشده بود و خانه ما هم در خیابان خسروی نو فعلی بود که هنوز هم به همان شکل باقی مانده است.

کوچه جنب سرای مهدیه که بازرگانان فرش در آن حجره دارند، درست مقابل مطب دکتر شیخ بود.

از دکتر مرتضی شیخ اسم بردم. بد نیست از این پدیده نادر شزح حالی بنویسم. وی در سال 1286 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. وی کودکی و همچنین تحصیلات خود را تا سطح مدرسه عالی طب در تهران ادامه داد و با درجه دکترای پزشکی فارغ التحصیل شد. پدر وی زرگر بود و پس از آنکه به دلایلی دچار مشکل مالی شد، مرتضی شیخ ضمن تحصیل به پدر نیز کمک می کرد. وی از همین زمان بود که با مشکلات محرومان آشنا شد و گویی عهد بست تا تمامی توان خود را صرف این قشر نماید. دکتر مرتضی شیخ چون برادری دلسوز، متعهدانه از سه خواهر و برادرش نیز نگهداری کرد تا هر یک با تحصیلات مناسب به مشاغل شریفی چون آموزگاری و خدمت در پرورشگاه ها و خدمات انسانی دیگر اشتغال یافتند. وی پس از اخذ مدرک دکترا به خدمت سربازی رفت. سپس به ماکو و مراغه رفت و آنگاه در عزیمت به سیستان و بلوچستان و خدمت در آن منطقه موفق به تاسیس بیمارستان دولتی گردید تا مردم مستضعف آن دیار بتوانند از خدمات رایگان بهره ببرند. دکتر شیخ پس از ازدواج از طریق اداره تابع بهداری به مشهد منتقل و در قالب همان دایره در کارخانه قند مشغول به خدمت شد. وی پزشکی انسان دوست بود. به طوری که کسی از مردم مشهد نیست که نامی از او و یا خاطره یی از او نداشته یا نشنیده باشد.

چند خاطره از دکتر شیخ:

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هرچه میخواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود، می انداخت و چون مبلغ ویزیت دکتر 5 ریال نعیین شده بود (بسیار کمتر از حق ویزیت دیگر پزشکان آن زمان) بیشتر مواقع سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی مانند انداختن پول شنیده می شد. از زبان دختر دکتر شیخ گفته اند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی می گوید: پدر بازی می کنی، چرا سر نوشابه ها را می شویی؟ پدر پاسخ داد: دخترم، بیمارانی که نزد من می آیند، بهتر است از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند. از اینها که تمیز است استفاده کنند.

یک سبزی فروش می گوید: زمانی که دکتر شیخ تازه در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم، هر روز پیش از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را می پرسید و یادداشت می کرد ولی نمی خرید. پس از چند روز با کمی پرخاش به او گفتم " مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری؟"  وی گفت "خیر من دکتر شیخ هستم. بهای سبزی ها را برای آن می پرسم تا ارزان ترین آنها را برای بیماران تجویز کنم."

از دکتر حسین خدیوجم هم نقل است: روزی در مطب دکتر شیخ بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم"چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز می کنید؟"

وی گفت "چون برای ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهم تر آنکه پاچه گوسفند ارزان است."

روزی مردی از دکتر می پرسد: "شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار موتورسیکلت استفاده می کنید؟"  دکتر پاسخ می گوید: "خانه بیمارانی که من به دیدن آنها می روم آنقدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند."  دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست. در رنج ها التیامی به دردها بود. دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود. وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریض هایش با فروتنی رفتار می کرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود. به تمامی  آنان که عاشق مردم بودند، عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدید به مسائل مادی داشتند، شدید جبهه می گرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است. خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت. چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند. برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق می کرد.  او با جوانان آنگونه برخورد می کرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف ارتباط بر قرار می کرد و در یک کلام عاشق مردم بود. در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری شد و مردم به طور خودجوش برای او مراسم دعا برپا می کردند و پس از فوت ایشان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود. سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت. به خاطر دارم که فرزند آقای میرزا جواد تهرانی به من گفت که دکتر در موقع مریضی پدر از ایشان عیادت می کرد.

ادامه دارد...

خاطرات حسین ادیبیان -6

آخوند ملا عباس تربتی در سال 1250 هجری شمسی در کاریزک از توابع تربت حیدریه به دنیا آمد و در 24 مهر 1322 هجری شمسی درگذشت. مزار وی در ضلع شمال غربی صحن نو( صحن آزادی فعلی) می باشد. روحانی، واعظ  و عارف قرن چهاردهم است. وی در تربت حیدریه و حوزه علمیه مشهد فقه و اصول فلسفه آموخت اما شهرتش به این بود که اهل کشف وکرامت است. وی گاهی ابیاتی از شاهنامه را با گریه می خوانده است. مردم برای دادخواهی و شکایت از خوانین به او رجوع می کردند و حسینعلی راشد دانشمند مشهور فرزند وی می باشد. وی در مشهد برای گذراندن زندگی روزها به کارگری و شب ها به درس مشغول می شد. استاد برجسته او شیخ علی اکبر مجتهد تربتی نماینده آخوند خراسانی، آیت الله حاج حسین قمی و آقا بزرگ شهیدی بود. او پس از مراجعت به تربت ازدواج کرد و ضمن تبلیغ دین به کشاورزی مشغول شد. در سومین سال جنگ جهانی اول به سبب خشکسالی های پی در پی و قحطی شدید، با تلاش های آخوند و نظارت مستقیم او نهادی تاسیس شد تا به افراد بی بضاعت کمک غذایی شود. همچنین برای سکونت فقرا جایگاهی ساخت. ملا عباس تربتی در جریان زلزله تربت حیدریه به مردم کمک کرد. او بر جنازه بیش از هزار قربانی نماز خواند که منجر به ابلاغ تشکر نخست وزیر وقت احمد شاه (مستوفی الممالک) به وی شد. در این زلزله وی کمک های نقدی آمریکایی ها را رد کرد. ملا عباس تربتی از نظر عرفانی و اخلاقی دارای ویژگی های ممتازی بود که فرزندش حسینعلی راشد در کتاب فضیلت های فراموش شده آن ها را برشمرده است. ملا عباس تربتی علاوه بر اینکه خودش از وجوهات شرعیه استفاده نمی کرد، از درآمد شخصی که از کشاورزی و دامداری به دست می آورد، خمس و زکات می داد. آقای حسینعلی راشد می نویسد با اینکه من و برادرم طلبه بودیم، پدرم در تمام مدت عمرش از وجوهات حتی یک شاهی هم نداد، ایشان ما را چنان تربیت کرده بود که واقعا اگر می خواستیم به وجوهات دست بزنیم مثل این بود که به مار و عقرب دست می زنیم.

استاد بدیع الزمان فروزانفز که او را دیده بود، وی را فردی که دنیا به دور او نگشته توصیف کرده است. حاج آقا حسین قمی از مراجع تقلید است. ملا عباس تربتی را از خوبان عالم اسلام، بلکه از خوبان دنیا توصیف کرده است. فرزندش حسینعلی راشد درباره اوصاف پدر چنین بیان می کند: " با اطمینان می گویم که او مردی بود که نفس خود را کشته بود."

این نفس بداندیش به فرمان شدنی نیست. این کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست. ( میرزا حبیب خراسانی)

شهید مطهری می نویسد وی با اینکه فردی روحانی و فوق العاده محترم و مورد توجه مردم شهرستان تربت حیدریه بود، هر سال به وسیله او پول زیادی به فقرا و طلاب می رسید، هرگز غیر از نان عمل خویش نخورد و تا آخر عمر با واجد بودن مقامات عالی روحانی، شخصا کشاورزی می کرد و مانند یک رعیت زحمت می کشید. به همین جهت از حیث لباس و کفش با سایر روحانیون هم طبقه خود فرق داشت، زیرا لباس هایش بیشتر شبیه کشاورزان بود. ( هیچگاه از عمامه ونعلین استفاده نکرد.)

مرحوم حسینعلی راشد فرزند آخوند ملا عباس نقل می کند در سال 1322 شمسی برای زیارت و نیز عیادت مرحوم پدرم حاج آخوند با همسرم به مشهد رفتیم. اوایل رجعت چادر بود، اما هنوز کاملا رجعت نکرده بود. همسر من مانتو می پوشید و روسری بزرگتری که کاملا او را می پوشاند. روزی مرحوم حاج آخوند می خواست به حرم مشرف شود، همسر من گفت که من نیز همراه او می روم. من گفتم تو چادر نداری، خوب نیست همراه پدرم باشی. پدرم متوجه گفتگوی ما شد و گفت کو ببینم لباسش چگونه است. همین که او را با مانتو و روسری دید گفت  این که پوشیده تر از چادر است. بیا بابا سوار شو. و او را در کنار خود در درشکه نشانید و به زیارت حضرت رضا (ع) رفتند.

استاد محمد تقی شریعتی درباره فرزندش حسینعلی راشد می گوید همین آقای راشد خودمان با اینکه استاد بزرگ و شخصیت برجسته کشوری و حتی جهانی است و مدرس مراحل عالیه دروس حوزوی و دانشگاهی است، مع ذلک وقتی در مشهد با مادر بزرگوارش مودب و با عزت و احترام حرکت می کند که انگار غلام است. این نمونه ای از مکارم اخلاقی در جامعه اسلامی و این هم از برکات تعالیم دینی است.

ادامه دارد...

خاطرات حسین ادیبیان -7

از آخوند ملا عباس تربتی عارف و زاهد برجسته زمان، سخن به میان آمد. بد نیست از فرزند بزرگوارش دانشمند برجسته حسینعلی راشد هم بحثی کرده باشیم.

راشد در دوم تیرماه 1284 در تربت حیدریه، روستای کاریزک به دنیا آمد و در هفتم آبان ماه 1359 در تهران دار فانی را وداع گفت. وی روحانی، نویسنده، مبلغ مذهبی، زندانی سیاسی و نماینده تهران در مجلس بود. وی فرزند ملاعباس تربتی بود و در 16 سالگی همراه پدرش به مشهد آمد و مشغول تحصیل دروس حوزوی گردید. برای ادامه تحصیل به نجف عزیمت کرد و نزد اساتید آن حوزه مانند میرزا حسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی تحصیل نمود و پس از توقف کوتاهی در تهران و قم عازم شیراز شد و در آنجا مجالس وعظ و خطابه داشت. پس از مدتی عازم اصفهان گردید و در آن شهر به علت سخنرانی های ضد سلطنت، حدود 7 ماه زندانی گردید.

پس از آزادی از زندان، تهران را برای ادامه زندگی انتخاب نمود. در دوره هفدهم مجلس ضمن حمایت از نهضت ملی شدن صنعت نفت به مجلس راه یافت اما چند جلسه ای بیشتر در آن حضور نیافت. نطق پیش از دستور وی جنجالی در مجلس به راه انداخت.

راشد در تهران در دانشکده معارف اسلامی دانشگاه تهران و در مدرسه سپهسالار (مدرسه عالی مرتضی مطهری) به تدریس مشغول بود. وی از سال 1320 تا 1338 در رادیو ایران در شب های جمعه به ایراد سخنرانی می پرداخت. این سخنرانی ها طولانی ترین برنامه های مذهبی ادامه دار از ابتدای تاسیس رادیو ایران بوده است و بخش هایی از آن در 16 جلد به چاپ رسیده است و چون مضامین اغلب سخنرانی ها اخلاقی و اجتماعی بود، تمام قشرهای مختلف مردم مستمع این سخنرانی ها بودند.

کتاب دو فیلسوف شرق و غرب، ملاصدرا و انیشتین از وی به چاپ رسیده است و کتاب فضیلت های فراموش شده کتابی است درباره پدرش ملاعباس تربتی که از عرفای معاصر بود.

در زمان شاه می خواستند اطراف ساختمان مجلس شورای ملی را بسازند و باید 35 خانه به قیمت مشخصی خریداری می شد. هیچکس به جز مرحوم راشد اعتراض نکرد. راشد در جلسه رسیدگی به اعتراض گفت: به نظر من قیمتی که شما پیشنهاد کرده اید، زیاد است، من راضی نیستم از بیت المال مردم قیمت بیشتری برای خانه ام بگیرم. بهت و تعجب همه را فرا گرفت و یکی از اعضای کمیسیون که از اقلیت های دینی بود. از جا برخاست و راشد را بوسید و گفت: "اگر اسلام این است، من آماده ام برای مسلمان شدن. "

وی برای معالجه چشم به اروپا رفت و بیش از 7 ماه در فرانسه، انگلیس، آلمان، سوئیس و ایتالیا ماند.   در 3 نوبت که راشد برای معالجه به اروپا رفت، استاد مرتضی مطهری به جای وی در رادیو به سخنرانی پرداخت.

اگر فرصت کردید و چند سخنرانی این بزرگوار را مطالعه کردید در مقایسه با سخنرانی های زمان ما، خواهید گفت: "ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ "

ادامه دارد...

تور های داخلی

تور گروهی تهرانگردی ویژه نوروز 97

تور گروهی ایرانگردی ویژه نوروز 97 برای ثبت نام با شماره 38598151 تماس بگیرید. خدمات:   1)رفت و برگشت با قطار 2)اقامت در هتل 3 ستاره 3)بیمه 4)راهنما 5)2گشت همراه با ناهار شامل: &

تور گروهی شمال ویژه نوروز 97

تور گروهی شمال ویژه نوروز 97 برای ثبت نام با شماره 38598151 تماس بگیرید. * اقامت در متل فانوس دریا محمودآباد * اتوبوس توریستی * 5 وعده صبحانه و 3 وعده ناهار * لیدر مجرب * پذیرایی * بیمه
-

تور چابهار

تور چابهار در هوایی مطلوب برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید.

تور گروهی کویر مصر

2 شب اقامت در مهرجان قیمت برای هر نفر 240 هزار تومان برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید. تور گروهی کویر مصر ·         2 شب اقامت در مهرجان

تور های خارجی

تور گروهی اروپا نوروز 97

تور گروهی اروپا 12 شب اقامت درهتل های 4 ستاره تاپ بوداپست، رم و بارسلون حرکت 29 اسفند 96 برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید. خدمات تور: بلیط رفت و برگشت با شرکت هواپیمایی ترکیش از م

تور روسیه ویژه جام جهانی 2018

تور روسیه 11 شب اقامت در هتل های 4 ستاره به همراه صبحانه حرکت 25 خرداد 97 برای اطلاعات تکمیلی با 38598151 تماس بگیرید. خدمات تور: بلیت های پرواز با هواپیمایی ایرفلوت روسیه ایرباس 320پروازها

تور گروهی برزیل ویژه نوروز 97

تور گروهی برزیل 12 شب اقامت در هتل های 5 ستاره تاریخ حرکت 28 اسفند 96 برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید. نکته مهم: با توجه به نوسانات نرخ ارز امکان تغییر در نرخ بلیط وجود دارد. &nb

تور گروهی عشق آباد ویژه نوروز 97

تور گروهی عشق آباد ویژه نوروز 97 تاریخ حرکت 29 اسفند 96 4 شب اقامت به همراه برنامه های نوروزی  برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید. مدارک لازم: اصل پاسپورت با حداقل 6 ماه اعتبار

همکاری با شرکت ها