خاطرات حسین ادیبیان قسمت اول

خاطرات حسین ادیبیان قسمت اول

در شهریور ماه سال 1317 در شهرستان تربت حیدریه از یک خانواده ی یزدی تبار متولد شدم.

منزل ما در خیابان منصوریه نزدیک مسجد جامع بود. در کودکی به مکتب خانه حاج شیخ بایگی رفتم و قرآن و صد کلمه ی مولای متقیان را فرا گرفتم. آن وقت ها معول بود که قبل از رفتن به مدرسه از سنین 5 تا 7 سال خانواده ها فرزندشان را به مکتب خانه برای فراگیری  قرآن و کلمات معصومین (ع) می فرستادند، زیرا جو آن روز در همه جا به ویژه در شهرستان های کوچک مذهبی بود.

آن وقت ها خیابان های شهر آسفالت نبود و سپورها با جوی های روانی که در دو طرف خیابان بود، ابتدا خیابان ها را با سطل آب پاشی می کردند و سپس جارو می کردند.

در همان دوران کودکی با عنایت و لطف حضرت رضا به مشهد مهاجرت کردیم و در خیابان تهران کوچه ی کربلا اسکان گزیدیم.

ابتدایی را در دبستان دارالتعلیم دیانتی که در انتهای سرشور واقع بود، گذراندم. این مدرسه که غیر رسمی و در واقع یک مکتب خانه مدرنی بود که کلاس هایی داشت با میز و نیمکت و تخته سیاه مثل مدارس دولتی اما میزها و هم نیمکت ها به علت مندرس بودن گاز هم می گرفت.

تا کلاس پنجم ابتدایی مدرسه دارالتعلیم دیانتی بودم که علاوه بر دروس معمول سیاق هم تدریس می کردند. سیاق یک نوع عدد نویسی خاصی بود که آن وقت ها حسابدارهای تجار از این نوع عددنویسی در دفاتر مخصوص استفاده می کردند.

در این مدرسه علاوه بر دانش آموزان عادی چون من فرزندان غالب علما هم در این مدرسه تحصیل می کردند. زیرا تعلیمات مذهبی در این مدرسه از اولویت خاصی برخوردار بود.

این مدرسه مدیری داشت به نام آقای تدین که کرمانی بود و خیلی سخت گیر و برای جزئی ترین تخلف، دانش آموزان را فلک می کرد. از آن فلک هایی که مسلمان نشنود، کافر نبیند. البته چون این مدرسه غیر رسمی بود و برای رفتن به دبیرستان بایستی مدرک می داشتیم امتحان ورودی دادم و در کلاس پنجم ابتدایی دبستان های دولتی پذیرفته شدم و چون محل سکونت، پایین خیابان بود، سال های پنجم، ششم ابتدایی را در دبستان شرافت واقع در پایین خیابان (نواب صفوی فعلی) کوچه عباسقلی خان تحصیل کردم.

این مدرسه ناظمی داشت به نام آقای حسین آستانه پرست که اوایل انقلاب به مقام رفیع شهادت نایل شد. تحصیلات ایشان لیسانسه دانشکده الهیات و معارف اسلامی بود و در علوم غریبه هم دستی داشت.

هم زمان تحصیل در مدرسه شرافت در مهدیه حاجی علی اصغر عابدزاده واقع در پشت باغ نادری ادبیات عرب را نزد شهید آستانه پرست که هم ناظم دبستان ما بود و هم مدرس ادبیات عرب، شروع کردم. یک حلقه درسی حدود 12 نفر بودیم که استاد شجریان که خداوند شفایش عنایت کند در حلقه ی درسی ما بود، غالب جمعه ها را آقای آستانه پرست گروه درسی را به پیک نیک می برد و وسیله حمل و نقل ما هم دوچرخه بود و غذای ظهر هم آب دوغ بود که سهم هر کدام بین 10 تا 12 ریال می شد.

عرض شد که ادبیات عرب را در مهدیه آقای حاج علی اصغر عابدزاده می خواندیم. حاج آقا عابدزاده مردی متدین و فعال بود. گرچه تحصیلات حوزوی بالایی نداشت ولی  از محضر آقای حاج شیخ هاشم قزوینی بهره برده بود، وی در کنار تحصیل، کارگاه کوچکی را نیز اداره می کرد و در آن آینه های جیبی با قاب حلب، نقش برجسته می ساخت. هم زمان جمعی را به نام انجمن پیروان قرآن گرد هم آورد. ایشان در مشهد چهارده بنا به نام چهارده معصوم با کمک خیرین تاسیس کرد که اغلب به صورت دبستان اداره می شد، غیر رسمی بود و غیر دولتی و چیزی در حد همان دبستان دارالتعلیم دیانتی بود.

حاج آقا عابدزاده مردی اجتماعی بود که در جریان ملی شدن صنعت نفت در میتینگی در میدان مجسمه (شهدای فعلی) به حمایت از ملی شدن صنعت نفت سخنرانی می کرد و همچنین در جریان انتخابات مجلس شورای ملی دوره هفدهم که استاد محمد تقی شریعتی و آقای حاج شیخ محمود حلبی کاندید مجلس بودند طرفداری کرد و تشکل هیات مذهبی و گروه های مذهبی به نام موتلفه را تشکیل داد و برای انتخابات مجلس فعالیت می کرد.

البته دولت صندوق های رای مشهد را ابطال کرد. به خاطر دارم هنگامی که شهید نواب صفوی به مشهد وارد شدند با همرزمانش که گروه زیادی بودند در مهدیه عابدزاده اسکان گزیدند و چون هنوز مدارس عابدزاده راه اندازی نشده بود، آقای آستانه پرست یک گروه سرود از دبستان شرافت ترتیب داد که من هم جزو گروه بودم و جلو شهید نواب صفوی اجرا کردیم که ایشان به هر کدام از اعضای سرود یک تومان ( 10 ریال) جایزه داد.

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت دوم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت دوم

 

از زادگاهم در تربت حیدریه گفتم، در خانواده 10 نفری ما که پس از فوت یک دختر و یک پسر، 7 پسر و یک دختر باقیمانده بودند که در آن زمان معمول خانواده ها همین تعداد بچه بود، که من فرزند چهارم این خانواده بودم و در آن وقت هنوز شعار " فرزند کمتر، زندگی بهتر" نبود.

پدرم حاج محمد زنجیری قبل از پنجاه سالگی بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت. در تربت حیدریه به تجارت مشغول بود و پس از مهاجرت با داشتن مغازه ای در خیابان نادری (شیرازی فعلی) به شغل بزازی مشغول بود. مادرم از سادات حسینی به نام خانم فاطمه ضیائی از پدری یزدی و بیش از 90 سال عمر کرد. خدای رحمتش کند و چه مهربان مادری بود.

نام خانوادگی ما در ابتدا زنجیری بود. شاید وجه تسمیه آن بدین خاطر بود که پدربزرگم که در تربت بزازی داشت چون در آن زمان متاسفانه برای اسب و الاغ که سریع تر حرکت کنند به آن ها زنجیر می زدند، بخشی از آن را به زنجیر فروشی تبدیل کرده بود.

من به جهاتی که به ادبیات نیز علاقه داشتم، پیشنهاد اسم ادیب را به اداره شناسنامه داده بودم و آنها چون این نام خانوادگی قبلا استفاده شده بود، به ویژه نام ادیب اول و ادیب دوم که از مدرسین مشهور ادبیات عرب بودند، این نام را یدک می کشیدند. ولی با ادیبیان موافقت کردند و بدین سبب نام خانوادگی از زنجیری به ادیبیان تغییر یافت.

در تربت از آب لوله کشی در آن زمان خبری نبود و برادر ها هر روز میبایستی آب آشامیدنی را از آب انبار چهارسو (چهارسوق) در کوچه یی مقابل مسجد جامع آب می آوردیم که آن آب انبار پلکان زیادی داشت و این کار در زمستان بسیار سخت بود.

عمویی سالخورده داشتم که از پدرم بزرگتر بود به نام حاج علی، خانه یی داشت که داخل حیاط و نزدیک درب ورودی درخت توت بزرگی داشت و درب خانه باز بود و همسایه ها برای استفاده از این درخت آزاد بودند و نزدیک درب خانه تاکستانی روی دیوار بود که انگور فراوان داشت. هر وقت رد می شدیم خوشه یی از انگور می چیدیم و می خوردیم. زیرا از خوردن آب انگور شرعا ما را محروم کرده بودند.

این عموی عزیز 4 پسر داشت به نام های اکبر، محمود ، احمد و باقر که خدای رحمتشان کند. محمود پسر دوم بود، خواستگار خواهرم بود. از آن خواستن های عاشقانه، بنا بر اصطلاح مشهور عقد دختر عمو، پسر عمو در عرش بسته شده است که فرزندان بسیار موفق و خوبی نتیجه این ازدواج بود.

از ویژگی های شهرستان های کوچک یکی این بود که پس از عبور از خیابان در انتهای آن به مزارع سر سبز و درختان سر به فلک کشیده می رسیدیم و گشت و گذاری می کردیم و سپس بیابان های وسیع که به قول صائب: صائب دلم سیاه شد از تنگنای شهر، پیشانی گشاده ی بیابانم آرزوست.

همانطور که قبلا عرض شد پس از یکی دو سال تحصیل در مکتب های قدیمی برای دوره ابتدایی به مشهد مهاجرت کردیم و در سال های پنجم و ششم ابتدائی که در مدرسه شرافت کوچه عباسقلی خان درس می خواندیم، آقای حسین آستانه پرست ناظم مدرسه بود. شب ها را هم در مهدیه حاج آقا عابدزاده نزد ایشان ادبیات عرب می خواندیم و جامع المقدمات را نزد ایشان به شاگردی می نشستیم و در ادامه صبح ها بعد از نماز صبح سیوطی را نزد آیت الله صالحی در مسجد گوهرشاد ادامه دادم. در حلقه ی درسی ایشان اکثرا طلاب  و چند نفری هم شبیه ما بازاری پای درس ایشان می نشستند. استاد گاهی پای درس لطیفه ای هم می فرمودند. در حلقه ی درسی که اکثرا طلبه بودند، گاهی طلبه ها پاهایشان را عمودی می گرفتند و عبا را می کشیدند و تکیه گاهی هم برای سر و گردن و گاهی بعضی از آنها چرت می زدند. در این هنگام در حین خواب صدای نا موزونی از طلبه یی برخواست که تمام شاگردان خنده ی بلندی کردند و آن طلبه مورد نظر از خواب بیدار شد و استاد رو به آن طلبه کرد و گفت  شیخ حسن چه خبر؟ پاسخ داد پدرم را در خواب می دیدم. استاد گفت درس را گوش کن، صدای مرحوم پدر را همه شنیدند.

ادامه دارد...

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت سوم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت سوم

استاد صالحی رحمه الله علیه قریب 60 سال در حوزه تدریس کرد و همیشه از منزل که در خیابان خواجه ربیع بود تا مسجد گوهرشاد و یا مراکز دیگر که تدریس می فرمودند پیاده می رفتند. فرزند ایشان آقای دکتر صالحی هم اکنون وزیر ارشاد در دولت آقای روحانی است. ایشان دامادی داشتند که از مقامات قضایی بودند و آیت الله صالحی احتیاط می کردند و از اتومبیل ایشان به هیچ وجه استفاده نمی کردند.

هم زمان درس آقای صالحی من حسابدار آقای حاج احمد طاقه چیان بودم که حجره ایشان درست مقابل درب قبله مسجد گوهرشاد بود. طاقه چیان ها چند برادر بودند و خانواده هایی خوشنام و برادرم حاج جلیل آقا ادیبیان نزد برادر ایشان حاج حسین طاقه چیان کار می کرد. از خاطرات جالب همکاری با حاج احمد طاقه چیان که برای من فراموش نشدنی بود، دعوت آقای طاقه چیان از امام موسی صدر برای یک ناهار بود به همراهی استاد صلاح الدین صاوی که در دانشکده الهیات مشهد تدریس می کرد.

اضافه می کنم امام موسی صدر برادری داشتند که در میدان امام حسین تهران امام جماعت بودند و مورد توجه اهالی آن محل. هر سال ماه مبارک رمضان به مشهد مشرف می شدند و یک ماه ظهرها را در مسجد گوهرشاد امامت نماز جمعه می کردند و پس از آن منبر می رفتند و بعد به حجره حاج احمد طاقه چیان سری می زدند و وقتی امام موسی صدر به مشهد مشرف شدند و در کانون نشر حقایق اسلامی هم سخنرانی فرمودند، دعوت طاقه چیان از امام موسی صدر توسط برادر ایشان که دوست آقای طاقه چیان بودند، انجام گرفت که خوشبختانه این توفیق نصیب من هم شد و پس از صرف غذا از امام موسی صدر سوال کردم که لبنانی را که شما ورود پیدا کردید چگونه بود؟ فرمودند شیعیانی در کمال فقر و شهرشان آلوده و کثیف، بنابراین ابتدا شخصا با عده یی از دوستان سعی کردیم به نظافت شهر بپردازیم و به فرزندان آنها با کمک مهندس چمران آموزش های فنی و حرفه ای بدهیم. شیعیان بودند که غدیر و عاشورا را فراموش کرده بودند.

پیش از کار در حجره حاج آقای طاقه چیان، از سال 1336 تا سال 1338 در مغازه بزازی حاج علی پیوندی یزدی از همکاران پدرم حسابدار بودم. پیوندی ها ساکن عیدگاه بودند و هم محله ما و آقاسی زاده ها.

سخن از امام موسی صدر و فعالیتش در لبنان رفت، از مکمل های فعالیت ایشان دکتر چمران بود.

 از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن آیت الله طالقانی در مسجد هدایت و درس فلسفه و منطق استاد شهید مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می کرد. در مبارزات سیاسی دوران  دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت شرکت داشت. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت ترین مبارزه ها و مسئولیت های او علیه استبداد و استعمار شروع شد. در آمریکا با همکاری بعضی از دوستانش برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه ریزی کرد. بعد از وفات عبدالناصر به لبنان مهاجرت می کند و با کمک امام موسی صدر سازمان " امل " را پی ریزی می کرد. دکتر مصطفی چمران در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد.

سخنان دکتر چمران سال 60 ایراد شده، نه امسال.

می خواهیم با آمریکا مبارزه کنیم و تا زنده ایم با آمریکا و سیستم آن و ظلم و جنایات آن مبارزه خواهیم کرد ولی نه از روی دیوانگی، نه با شعارهای توخالی، نه با هرج و مرج و آشوب، زیرا می دانیم وقتی قادریم با امریکا مبارزه کنیم که مثل آمریکا از علم و تکنولوژی و تخصص برخوردار باشیم و ....

ما می گوییم برای تقوی معیار بگذارید که قابل قبول همگان باشد... ولی تقوی چیست؟ آیا ریش گذاشتن است؟ آیا ادعاهای گزاف بافتن است؟ کسانی ادعای تقوی می کنند که در نظر من بی تقوی ترین آدم ها هستند، اسم اسلام و انقلاب را ضایع می کنند، دروغ، تهمت، شارلاتانی، زد وبند و حقه بازی، لجن مال کردن مردم بی گناه، شایعه دروغ ساختن و مخالفین خود را با قلدری و زرنگی از میدان به در بردن... این ها متقی نیستند.

دلمان می سوزد، می خواهیم فریاد بزنیم، اعتراض کنیم ولی می دانیم که تف سر بالاست. گریه می کنیم، خواهش می کنیم، می خواهیم راه نشان دهیم، فورا فحش و تهمت شروع می شود، ما را لیبرال نوکر آمریکا، غرب زده، متخصص بی تقوا و غیره می خوانند. این ها هم برای ما مهم نیست ولی فورا قلب خود را میبندند و به نصایح ما توجه نمی کنند و آن هدف غایی ما که نجات انقلاب است عاید نمی شود.

شهید دکتر مصطفی چمران / کتاب حماسه عشق و عرفان ص 85

 

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت چهارم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت چهارم

در مدتی که مهدیه بودم دوستان بسیار خوبی داشتم. محمد صدرزاده، محمود تقدمی، محمود کلاهان، فاضل و خسرو آواز ایران استاد شجریان. از بین این گروه آقای صدرزاده که در هواپیمایی ملی ایران کار می کردند تصمیم به مهاجرت به تهران گرفتند و در امور اقتصادی بسیار موفق شدند. ایشان واسطه شدند که به جای ایشان در هواپیمایی ملی ایران در سال 1338 مشغول شوم و چون به کار پرواز و شغل هوایی هم علاقه داشتم، پذیرفتم. رئیسی داشتم به نام علی اصغر الفتی که در تهران آژانس مسافرتی آسمان را داشت و نمایندگی کل هواپیمایی ملی ایران در مشهد بود و هر از چندی به دفتر مشهد سر می زد و برای کار از من استقبال کرد. به سرعت ظرف چندماه جایگاه خود را پیدا کردم. مدیری داشتیم به نام غلامرضا رجبی کاشانی که علاوه بر مدیریت، حسابدار شرکت هم بود. پس از 6 ماه الفتی از تهران آمد و همه کارمندان و کارگران را احضار کرد و من را به عنوان مدیر دفتر مشهد معرفی کرد. در آن موقع ما هر شب یک پرواز با هواپیمایی DC6 داشتیم. قبل از آن با هواپیمای داکوتا مسافرین اعزام می شدند و وقتی مسافر کم داشتیم وزن هواپیما را با کیسه های شن متعادل می کردیم. هواپیما ملخی بود که پرواز با مشهد به تهران را بیش از دو ساعت طی می کرد. بنابراین ما از ساعت 8 صبح به امور فروش و بار می پرداختیم و شب برای چک کردن مسافران و هندلینگ پرواز به فرودگاه می رفتیم. کارمندان و کارگران محدود بودند. در حدود 20 نفر و با یک اتومبیل فولکس 12 نفره به فرودگاه رفت و آمد می کردیم. هم اکنون که این یادداشت را می نویسم اکثر آن همکاران انشالله بر سر خوان رحمت الهی هستند جز چند نفر معدود.

ابتدای کار حدود سال های 1340 آقای الفتی برای مدت یک ماه برای کارآموزی در بخش های مختلف هواپیمایی از قبیل ترافیک، رزرویشن و بار مرا به تهران فراخواندند. مدتی را در فرودگاه بودم و کار آموزی می کردم و اسم آقای بوبری را زیاد می شنیدم و ظاهرا رئیس بازرگانی هما هم آقای تجدد بود که وقتی در یک گردهمایی که مدیران آژانس ها و هتل ها جمع بودند، آقای تجددبه زبان انگلیسی سخنرانی می کرد. البته به مناسبت تغییر یکی از مدیران ایرلاین های خارجی که تمام مدیران شرکت های خارجی هواپیمایی حضور داشتند و بعد از مدتی هم در رزرویشن خیابان ویلا کارآموزی کردم. این قسمت زیر نظر آقای رجحانی اداره می شد. رزرویشن به صورت ثبت در کارت و تلفنی بود و کارت هر مسیری رنگ خاصی داشت و این پیشرفت فعلی در سیستم رزرواسیون نبود و چون فرودگاه که بودم پروازها مرتب به همه شهرستان ها انجام می شد. پس از مراجعت به مشهد که فقط هر شب یک پرواز داشتیم حس می کردم چه فرودگاه خلوتی.

برای اطلاع از تاخیر پرواز وسیله ای نداشتیم. نه تلفن مستقیم که از تلفن های هندلی که باید از مخابرات می خواستیم که برای ما بگیرد و وصل کند که کار دشواری بود. فقط شرکت راه آهن یک خط مستقیم به تهران داشت. به خاطر دارم یک شب پس از چک کردن بلیت مسافرین و تحویل بار، هواپیما به موقع نیامد و مسافرین در سالن آماده بودند. اتفاقا استاندار وقت هم مسافر بود و مسافرین مرتب از مقدار تاخیر پرواز سوال می کردند و ما هم جوابی نداشتیم. بالاخره صدای استاندار درآمد و بنده را تهدید کرد که من اقدام شدیدی خواهم کرد. بالاخره هواپیما پس از دو ساعت تاخیر حدود ساعت 11 شب در آسمان مشهد پیدا شد و مسافرین را سوار کردیم. دم پلکان هواپیما که ناظر سوار شدن مسافران بودم، استاندار مرا صدا زد که اعتراض من متوجه شخص شما نبود و مخاطب من شرکت هما بود. جالب اینکه روز بعد نامه رسان فرودگاه با دوچرخه پیامی را آورد که روی کاغذ کاهی با مداد تاخیر پرواز دیشب را اطلاع می داد. البته سیستم مخابرات فرودگاه در آن زمان مٌرس بود. از مسائل جالب دیگر اینکه بلیت هواپیمای مشهد – تهران مبلغ یکصد تومان بود. همه قدرت خرید آن را نداشتند و لذا خبرنگار روزنامه خراسان هر روز صبح به دفتر مراجعه می کرد و لیست مسافران خروجی و ورودی را می گرفت که در روزنامه درج کند. کسانی که آرشیو روزنامه خراسان حدود سال 40 را دارند می توانند این اخبار را در صفحه دوم روزنامه مشاهده کنند تحت عنوان ورودی و خروجی با هواپیما. به خاطر دارم که اسم مثلا قریشی و کوزه کنانی و امثال آن بود. اینکه گفتم بلیت هواپیما یکصد تومان بود برای یادآوری اولین کوچه که از حرم به طرف خیابان نادری ( شیرازی فعلی ) که در طرح توسعه حرم تخریب شد، کوچه صد تومانی ها نام داشت که ظاهرا در آن کوچه فردی بوده است که صد تومان سرمایه داشته است.

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت پنجم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت پنجم

از پدرم گفتم و کسالت ایشان. طبیب ایشان شخصی بود به نام دکتر شیخ که در جای جای شهر مطب داشت. ایشان را دعوت کردیم که از پدر عیادت کند. با کمال میل پذیرفت و معاینه کرد و نسخه نوشت. چون ویزیت ایشان 5 ریال بود، ما می خواستیم به ایشان 10 ریال بدهیم. دکتر گفت ما از همسایه ها پول نمی گیریم. مطب ایشان نرسیده به بازار سرشور بود. آنوقت هنوز خیابان خسروی نو احداث نشده بود و خانه ما هم در خیابان خسروی نو فعلی بود که هنوز هم به همان شکل باقی مانده است.

کوچه جنب سرای مهدیه که بازرگانان فرش در آن حجره دارند، درست مقابل مطب دکتر شیخ بود.

از دکتر مرتضی شیخ اسم بردم. بد نیست از این پدیده نادر شزح حالی بنویسم. وی در سال 1286 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. وی کودکی و همچنین تحصیلات خود را تا سطح مدرسه عالی طب در تهران ادامه داد و با درجه دکترای پزشکی فارغ التحصیل شد. پدر وی زرگر بود و پس از آنکه به دلایلی دچار مشکل مالی شد، مرتضی شیخ ضمن تحصیل به پدر نیز کمک می کرد. وی از همین زمان بود که با مشکلات محرومان آشنا شد و گویی عهد بست تا تمامی توان خود را صرف این قشر نماید. دکتر مرتضی شیخ چون برادری دلسوز، متعهدانه از سه خواهر و برادرش نیز نگهداری کرد تا هر یک با تحصیلات مناسب به مشاغل شریفی چون آموزگاری و خدمت در پرورشگاه ها و خدمات انسانی دیگر اشتغال یافتند. وی پس از اخذ مدرک دکترا به خدمت سربازی رفت. سپس به ماکو و مراغه رفت و آنگاه در عزیمت به سیستان و بلوچستان و خدمت در آن منطقه موفق به تاسیس بیمارستان دولتی گردید تا مردم مستضعف آن دیار بتوانند از خدمات رایگان بهره ببرند. دکتر شیخ پس از ازدواج از طریق اداره تابع بهداری به مشهد منتقل و در قالب همان دایره در کارخانه قند مشغول به خدمت شد. وی پزشکی انسان دوست بود. به طوری که کسی از مردم مشهد نیست که نامی از او و یا خاطره یی از او نداشته یا نشنیده باشد.

چند خاطره از دکتر شیخ:

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هرچه میخواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود، می انداخت و چون مبلغ ویزیت دکتر 5 ریال نعیین شده بود (بسیار کمتر از حق ویزیت دیگر پزشکان آن زمان) بیشتر مواقع سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی مانند انداختن پول شنیده می شد. از زبان دختر دکتر شیخ گفته اند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی می گوید: پدر بازی می کنی، چرا سر نوشابه ها را می شویی؟ پدر پاسخ داد: دخترم، بیمارانی که نزد من می آیند، بهتر است از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند. از اینها که تمیز است استفاده کنند.

یک سبزی فروش می گوید: زمانی که دکتر شیخ تازه در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم، هر روز پیش از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را می پرسید و یادداشت می کرد ولی نمی خرید. پس از چند روز با کمی پرخاش به او گفتم " مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری؟"  وی گفت "خیر من دکتر شیخ هستم. بهای سبزی ها را برای آن می پرسم تا ارزان ترین آنها را برای بیماران تجویز کنم."

از دکتر حسین خدیوجم هم نقل است: روزی در مطب دکتر شیخ بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم"چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز می کنید؟"

وی گفت "چون برای ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهم تر آنکه پاچه گوسفند ارزان است."

روزی مردی از دکتر می پرسد: "شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار موتورسیکلت استفاده می کنید؟"  دکتر پاسخ می گوید: "خانه بیمارانی که من به دیدن آنها می روم آنقدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند."  دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست. در رنج ها التیامی به دردها بود. دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود. وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریض هایش با فروتنی رفتار می کرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود. به تمامی  آنان که عاشق مردم بودند، عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدید به مسائل مادی داشتند، شدید جبهه می گرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است. خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت. چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند. برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق می کرد.  او با جوانان آنگونه برخورد می کرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف ارتباط بر قرار می کرد و در یک کلام عاشق مردم بود. در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری شد و مردم به طور خودجوش برای او مراسم دعا برپا می کردند و پس از فوت ایشان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود. سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت. به خاطر دارم که فرزند آقای میرزا جواد تهرانی به من گفت که دکتر در موقع مریضی پدر از ایشان عیادت می کرد.

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت ششم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت ششم

آخوند ملا عباس تربتی در سال 1250 هجری شمسی در کاریزک از توابع تربت حیدریه به دنیا آمد و در 24 مهر 1322 هجری شمسی درگذشت. مزار وی در ضلع شمال غربی صحن نو( صحن آزادی فعلی) می باشد. روحانی، واعظ  و عارف قرن چهاردهم است. وی در تربت حیدریه و حوزه علمیه مشهد فقه و اصول فلسفه آموخت اما شهرتش به این بود که اهل کشف وکرامت است. وی گاهی ابیاتی از شاهنامه را با گریه می خوانده است. مردم برای دادخواهی و شکایت از خوانین به او رجوع می کردند و حسینعلی راشد دانشمند مشهور فرزند وی می باشد. وی در مشهد برای گذراندن زندگی روزها به کارگری و شب ها به درس مشغول می شد. استاد برجسته او شیخ علی اکبر مجتهد تربتی نماینده آخوند خراسانی، آیت الله حاج حسین قمی و آقا بزرگ شهیدی بود. او پس از مراجعت به تربت ازدواج کرد و ضمن تبلیغ دین به کشاورزی مشغول شد. در سومین سال جنگ جهانی اول به سبب خشکسالی های پی در پی و قحطی شدید، با تلاش های آخوند و نظارت مستقیم او نهادی تاسیس شد تا به افراد بی بضاعت کمک غذایی شود. همچنین برای سکونت فقرا جایگاهی ساخت. ملا عباس تربتی در جریان زلزله تربت حیدریه به مردم کمک کرد. او بر جنازه بیش از هزار قربانی نماز خواند که منجر به ابلاغ تشکر نخست وزیر وقت احمد شاه (مستوفی الممالک) به وی شد. در این زلزله وی کمک های نقدی آمریکایی ها را رد کرد. ملا عباس تربتی از نظر عرفانی و اخلاقی دارای ویژگی های ممتازی بود که فرزندش حسینعلی راشد در کتاب فضیلت های فراموش شده آن ها را برشمرده است. ملا عباس تربتی علاوه بر اینکه خودش از وجوهات شرعیه استفاده نمی کرد، از درآمد شخصی که از کشاورزی و دامداری به دست می آورد، خمس و زکات می داد. آقای حسینعلی راشد می نویسد با اینکه من و برادرم طلبه بودیم، پدرم در تمام مدت عمرش از وجوهات حتی یک شاهی هم نداد، ایشان ما را چنان تربیت کرده بود که واقعا اگر می خواستیم به وجوهات دست بزنیم مثل این بود که به مار و عقرب دست می زنیم.

استاد بدیع الزمان فروزانفز که او را دیده بود، وی را فردی که دنیا به دور او نگشته توصیف کرده است. حاج آقا حسین قمی از مراجع تقلید است. ملا عباس تربتی را از خوبان عالم اسلام، بلکه از خوبان دنیا توصیف کرده است. فرزندش حسینعلی راشد درباره اوصاف پدر چنین بیان می کند: " با اطمینان می گویم که او مردی بود که نفس خود را کشته بود."

این نفس بداندیش به فرمان شدنی نیست. این کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست. ( میرزا حبیب خراسانی)

شهید مطهری می نویسد وی با اینکه فردی روحانی و فوق العاده محترم و مورد توجه مردم شهرستان تربت حیدریه بود، هر سال به وسیله او پول زیادی به فقرا و طلاب می رسید، هرگز غیر از نان عمل خویش نخورد و تا آخر عمر با واجد بودن مقامات عالی روحانی، شخصا کشاورزی می کرد و مانند یک رعیت زحمت می کشید. به همین جهت از حیث لباس و کفش با سایر روحانیون هم طبقه خود فرق داشت، زیرا لباس هایش بیشتر شبیه کشاورزان بود. ( هیچگاه از عمامه ونعلین استفاده نکرد.)

مرحوم حسینعلی راشد فرزند آخوند ملا عباس نقل می کند در سال 1322 شمسی برای زیارت و نیز عیادت مرحوم پدرم حاج آخوند با همسرم به مشهد رفتیم. اوایل رجعت چادر بود، اما هنوز کاملا رجعت نکرده بود. همسر من مانتو می پوشید و روسری بزرگتری که کاملا او را می پوشاند. روزی مرحوم حاج آخوند می خواست به حرم مشرف شود، همسر من گفت که من نیز همراه او می روم. من گفتم تو چادر نداری، خوب نیست همراه پدرم باشی. پدرم متوجه گفتگوی ما شد و گفت کو ببینم لباسش چگونه است. همین که او را با مانتو و روسری دید گفت  این که پوشیده تر از چادر است. بیا بابا سوار شو. و او را در کنار خود در درشکه نشانید و به زیارت حضرت رضا (ع) رفتند.

استاد محمد تقی شریعتی درباره فرزندش حسینعلی راشد می گوید همین آقای راشد خودمان با اینکه استاد بزرگ و شخصیت برجسته کشوری و حتی جهانی است و مدرس مراحل عالیه دروس حوزوی و دانشگاهی است، مع ذلک وقتی در مشهد با مادر بزرگوارش مودب و با عزت و احترام حرکت می کند که انگار غلام است. این نمونه ای از مکارم اخلاقی در جامعه اسلامی و این هم از برکات تعالیم دینی است.

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت هفتم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت هفتم

از آخوند ملا عباس تربتی عارف و زاهد برجسته زمان، سخن به میان آمد. بد نیست از فرزند بزرگوارش دانشمند برجسته حسینعلی راشد هم بحثی کرده باشیم.

راشد در دوم تیرماه 1284 در تربت حیدریه، روستای کاریزک به دنیا آمد و در هفتم آبان ماه 1359 در تهران دار فانی را وداع گفت. وی روحانی، نویسنده، مبلغ مذهبی، زندانی سیاسی و نماینده تهران در مجلس بود. وی فرزند ملاعباس تربتی بود و در 16 سالگی همراه پدرش به مشهد آمد و مشغول تحصیل دروس حوزوی گردید. برای ادامه تحصیل به نجف عزیمت کرد و نزد اساتید آن حوزه مانند میرزا حسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی تحصیل نمود و پس از توقف کوتاهی در تهران و قم عازم شیراز شد و در آنجا مجالس وعظ و خطابه داشت. پس از مدتی عازم اصفهان گردید و در آن شهر به علت سخنرانی های ضد سلطنت، حدود 7 ماه زندانی گردید.

پس از آزادی از زندان، تهران را برای ادامه زندگی انتخاب نمود. در دوره هفدهم مجلس ضمن حمایت از نهضت ملی شدن صنعت نفت به مجلس راه یافت اما چند جلسه ای بیشتر در آن حضور نیافت. نطق پیش از دستور وی جنجالی در مجلس به راه انداخت.

راشد در تهران در دانشکده معارف اسلامی دانشگاه تهران و در مدرسه سپهسالار (مدرسه عالی مرتضی مطهری) به تدریس مشغول بود. وی از سال 1320 تا 1338 در رادیو ایران در شب های جمعه به ایراد سخنرانی می پرداخت. این سخنرانی ها طولانی ترین برنامه های مذهبی ادامه دار از ابتدای تاسیس رادیو ایران بوده است و بخش هایی از آن در 16 جلد به چاپ رسیده است و چون مضامین اغلب سخنرانی ها اخلاقی و اجتماعی بود، تمام قشرهای مختلف مردم مستمع این سخنرانی ها بودند.

کتاب دو فیلسوف شرق و غرب، ملاصدرا و انیشتین از وی به چاپ رسیده است و کتاب فضیلت های فراموش شده کتابی است درباره پدرش ملاعباس تربتی که از عرفای معاصر بود.

در زمان شاه می خواستند اطراف ساختمان مجلس شورای ملی را بسازند و باید 35 خانه به قیمت مشخصی خریداری می شد. هیچکس به جز مرحوم راشد اعتراض نکرد. راشد در جلسه رسیدگی به اعتراض گفت: به نظر من قیمتی که شما پیشنهاد کرده اید، زیاد است، من راضی نیستم از بیت المال مردم قیمت بیشتری برای خانه ام بگیرم. بهت و تعجب همه را فرا گرفت و یکی از اعضای کمیسیون که از اقلیت های دینی بود. از جا برخاست و راشد را بوسید و گفت: "اگر اسلام این است، من آماده ام برای مسلمان شدن. "

وی برای معالجه چشم به اروپا رفت و بیش از 7 ماه در فرانسه، انگلیس، آلمان، سوئیس و ایتالیا ماند.   در 3 نوبت که راشد برای معالجه به اروپا رفت، استاد مرتضی مطهری به جای وی در رادیو به سخنرانی پرداخت.

اگر فرصت کردید و چند سخنرانی این بزرگوار را مطالعه کردید در مقایسه با سخنرانی های زمان ما، خواهید گفت: "ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ "

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت هشتم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت هشتم

نیمه شب سرد زمستان سال 1345 پدرم پس از تحمل مدت کوتاهی بستری شدن با کشیدن یک نفس عمیق در همان خانه خسروی نو جان به جان آفرین تسلیم کرد. پزشک سکته قلبی تشخیص داده بود. در همان خانه خیابان خسروی نو مقابل مطب دکتر مرتضی شیخ، همسایه ها و دوستان تشییع خوبی کردند. آن وقت ها غسالخانه اول خیابان طبرسی بود. بعد از شستشو، همکاران و دوستان برای تسلیت آمده بودند. بعد از این مراسم برای تدفین به باغ رضوان رفتیم که کنار حرم امام رضا علیه السلام بود و حالا در طرح توسعه حرم مطهر رضوی تبدیل به صحن رضوان شده است. بحمدالله مجلس ترحیم با شکوهی در مسجد حاج ملا هاشم که تقریبا مقابل محل کسب پدرم و نزدیک مدرسه نواب بود، برگزار گردید و چون من در دوران جوانی بودم مراسم مجلس ترحیم با همکاری آقای حاج غنیان که از بزرگان و معتمدین شهر و در جوار مسجد ملاهاشم درودگری داشتند و ضمنا از دوستان و سروران ما بودند، کارگردانی شد و یادم هست برای روشنایی مسجد، چند چراغ طوری هم آورده بودند.

پدرم چنانچه گفتم در سنین  زیر پنجاه سال از دنیا رفت، خدا رحمتش کند، آن وقت ها کسب و کار رونق آن چنانی نداشت. به ویژه اینکه زائری چشم گیر به مشهد نمی آمد. به طوری که حرم امام رضا علیه السلام شب ها بسته می شد و صبح برای نماز گشایش می یافت. ضمنا پدر یک نوبت هم طعم ورشکستگی را چشیده بود.

کوچکترین برادر مان، آقای محمد تقی ادیبیان، مدیر عامل آژانس سینا سیر ادیبیان که از آژانس های معتبر است در موقع فوت پدر 12 سال داشت و در کلاس پنجم ابتدایی در دبستان احمدی به مدیریت برادر عزیزمان آقای منتظری تحصیل می کرد و بعد از او همه ما از دنیا بی بهره بودیم ولی ما هفت برادر با توکل به حضرت حق (کسی که به خدای توکل کند، خدای او را کفایت می کند. قرآن کریم) و با تلاش مستمر از آب و گل در آمدیم و به حمدالله فامیلی را در شهر تشکیل دادیم که هر کدام در هر شغل و پیشه یی که بودیم مورد اعتماد صنف بودیم، به طوری که من شعار آژانس خود را انتخاب کرده بودم (آژانس ادیبیان، آژانس مورد اعتماد شما) و به تعبیر دوست و دشمن (اگر دشمنی داشته باشیم) جزو خانواده های خوشنام شهر بودیم.

از محل کار پدر در خیابان نادری (شیرازی فعلی) سخن به میان آمد، بد نیست پرانتزی باز کنم.

 چندین مغازه از مغازه های مقابل مدرسه نواب موقوفه مسجد گوهرشاد بود. دفتر کار آقای طاهری متولی مسجد گوهرشاد، در طبقات فوقانی این مغازه ها قرار داشت که کارهای اداری موقوفه مسجد در این مکان انجام می گرفت. آن وقت ها ماشین شخصی خیلی کم بود و آقای طاهری با درشکه شخصی به دفتر کارش می آمد که سورچی ترکی هم داشت.

سخن از درشکه به میان آمد، بد نیست خاطره یی نقل کنم. من و آقای صدرزاده و پورمرادی که از دوستان صمیمی بودیم، حدود بست بالا خیابان (بست شیخ حرعاملی فعلی) بودیم و در دوران جوانی گویا از حرم بر می گشتیم. دوستمان آقای صدرزاده پیشنهاد کردند که درشکه سوار شویم که برای جوان ها تفریح خوبی بود. من و آقای پورمرادی گفتیم پول به همراه نداریم و آقای صدرزاده گفت من پول دارم. دست بلند کردیم درشکه ای ایستاد و سوار شدیم. مقداری راه که رفتیم، هنوز به باغ نادری نرسیده آقای صدرزاده پولدار ما از درشکه پایین پرید، در این موقع من و پورمرادی که پول نداشتیم به هم نگاه کردیم که عاقبت چه می شود. بالاخره ما هم طوری خود را از آن مهلکه نجات دادیم.

آن زمان تفریح بچه ها و نوجوان ها این بود که پشت درشکه سوار می شدند. وزن آنها طوری نبود که سورچی (هدایت کننده درشکه) حس کند و اگر متوجه می شد با شلاق مخصوصش که قنوت نام داشت، راکب مخفی را که دزدکی سوار شده بود، مورد لطف و نوازش قرار می داد. به طوریکه درد و سوزش آن مدت ها مهمان ما بود.

ادامه دارد...

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت نهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت نهم

گفتیم که غالب جمعه ها را آقای حسین آستانه پرست معلم ادبیات عرب گروه ما را که حدودا 12 نفر بودیم و محمدرضا شجریان هم با ما بود به گشت و گذار می برد. این بار مقصد ما چشمه گیلاس و وسیله نقلیه ما هم دوچرخه بود. در این گشت و گذارها شجریان گاهی با خود زمزمه هایی می کرد ولی در یک صبح جمعه تابستان هنگامی که در دامنه کوهی نشسته بودیم، پس از خوردن صبحانه در حالی که دشت وسیعی را در برابر داشتیم، آقای شجریان شروع کرد به آواز خواندن و چه خواندنی!

به یارب یارب شب زنده داران             به امید دل امیدواران

به آنهایی که در کشتی نشستند          چو کشتی شان شکست دل بر تو بستند

آنجا بچه ها به هم نگاهی کردیم و به اصطلاح آن روز گفتیم این صدای داودی است که از حنجره محمدرضا شجریان می شنویم و در آینده چه ها خواهد کرد. پیش بینی درست از آب در آمد. او اکنون خسرو آواز ایران است.

شجریان در یکم مهر 1319 در مشهد متولد شد. خواندن را از کودکی با همان لحن کودکانه آغاز کرد. از کودکی با توجه به استعداد و صدای خویش، تحت تعلیم پدر که خود قاری قرآن بود، مشغول پرورش صدای خویش شد. در سال 1331، برای نخستین بار صدای تلاوت قرآن او از رادیو خراسان پخش شد و در سال 1338 به دانش سرای مقدماتی در مشهد رفت و از همان سال برای نخستین بار با یک معلم موسیقی آشنا شد. پس از دریافت دیپلم به استخدام آموزش و پرورش در آمد و به تدریس مشغول شد و در این زمان با سنتور آشنا شد و فراگیری این ساز را نزد جلال اخباری شروع کرد. شجریان در سال 1340 با فرخنده گل افشان ازدواج کرد که حاصل آن سه دختر و یک پسر به نام همایون بود. او در سال 1346 به تهران رفت و با احمد عبادی آشنا شد و همچنین در کلاس اسماعیل مهرتاش شرکت نمود. در همین سال برای آموختن خوشنویسی در انجمن خوشنویسان نزد ابراهیم بوذری رفت. شجریان در سال 1347 خوشنویسی را نزد حسن میرخانی ادامه داد و در سال 1349 درجه ممتاز را در خوشنویسی به دست آورد.

محمدرضا شجریان تا سال 1350 به خاطر اینکه پدرش می خواست خانواده آنها بیشتر با قرائت قرآن و چهره مذهبی شناخته شوند با نام مستعار سیاوش با رادیو همکاری می کرد و بعد از آن پدرش به او اجازه استفاده از نام اصلی اش را داد. وی تا سال 1347 در استخدام آموزش و پرورش بود و پس از مدت زمانی تدریس و مدیریت مدارس به وزارت منابع طبیعی انتقال یافت. وی در مدت خدمت در آموزش و پرورش در رادکان از توابع چناران به تدریس پرداخت و مدتی در این شهر سکونت داشت. در سال 1350 با فرامرز پایور استاد سنتور آشنا شد و یادگیری سنتور و ردیف های آوازی را نزد وی دنبال کرد. در سال 1351 در برنامه گل ها با نور علی خان برومند آشنا شد و شیوه آوازی سید حسین طاهرزاده را نزد او آموخت. محمدرضا شجریان در سال 1356 در مسابقه تلاوت قرآن کشوری رتبه نخست را به دست آورد و در اسفند ماه 1357 شرکت دل آواز را بنیان گزاری کرد. در سال 1358 دعای ربنا و مناجات مثنوی افشاری را به صورت بداهه و بدون تمرین خواند. ابتدا به قصد این که به هنرجویان آموزش دهد و بهترین را در ماه رمضان برای افطار پخش کنند، اما رادیو همان اجرای خودش را پخش کرد و این دعا به مدت 30 سال از اصلی ترین برنامه های رادیو در ماه رمضان بود. شجریان در سال 78 جایزه پیکاسو را از طرف سازمان یونسکو دریافت کرد.

لینک مطلب
چشمه گیلاس

چشمه گیلاس

چشمه گیلاس یکی از چشمه های استان خراسان رضوی است که در روستای چشمه گیلاس در فاصله تقریبی 25 کیلومتری چناران و 50 کیلومتری شمال غربی مشهد قرار دارد. این چشمه که در ارتفاع 1010 متری از سطح دریا واقع شده است یکی از چشمه های معروف کشور می باشد. عمق این چشمه 4 تا 5 متر و میزان آبدهی آن 230 لیتر در ثانیه است و از نوع چشمه های آهکی به شمار می رود. از این رو آب آن دارای درجه سختی بیشتری نسبت به دیگر چشمه های موجود در اطراف شهر مشهد می باشد. در دوره های مختلف اطراف این چشمه با دیوار و حصار محصور می شد. در دوره تیموریان امیرعلی شیرنوائی اقدام به جاری نمودن آب این چشمه تا شهر  مشهد نمود که این اقدام ارزشمند در سال های 1016 تا 1023 هجری قمری توسط شاه عباس صفوی تکمیل شد به طوری که آب این چشمه از میان خیابان های شهر جاری و از میان صحن کهنه (انقلاب فعلی) عبور می کرد. در حال حاضر آب چشمه گیلاس در مشهد جاری نیست اما شهرت تاریخی و دیرینه آن را در خاطره های مردم توس و مشهد حفظ کرده است. چشمه گیلاس که در گذشته با نام گٌلسب خوانده می شد به علت واقع شدن شرایط خاص جغرافیایی همیشه دارای آب است. این چشمه در محل اختلاف سطح دو جلگه توس و مشهد و وضع خاص ارتفاعات نزدیک آن از مخزن آب فراوانی در شمال چشمه بهره مند می شود.

سخن از چشمه گیلاس به میان آمد وقتی سوال کردم این آب فراوان از کجا منتقل می شود گفتند به نهر نادری که از بالا خیابان عبور می کند و از داخل صحن عتیق (انقلاب فعلی)  تا پایین خیابان ، بعد با خود گفتم آبی به این زلالی چگونه آن قدر گل آلود است.

پی بردم که تمام کسبه مسیر نهر از خیابان  نادری تا انتها آشغال های مغازه ها را متاسفانه درون نهر می ریزند، آن وقت پیاده رو ها نه موزایک فرش بود، نه آسفالت. شاگرد مغازه ها بعد از جاروب کردن جلو مغاز ها خاک ها را در داخل نهر می ریختند، به طوری که آب نهر وقتی به پایین خیابان می رسید غلظت پیدا می کرد  و در بین عده ای از بچه ها در این آب غوطه می خوردند. از همین جریان تشبیهی ساختم که صد ها بار نقل کردم، به طوری که دکتر حسن علوی که از عرفای عصر ماست و مترجم آثار شیخ عطار در فرانسه است گفت عجب تشبیه زیبایی بود و آن این که گفتم زلالی آب در چشمه گیلاس را به زلال تعلیمات محمدی و علوی تشبیه می کنم . علی که دو پیراهن یکی به 5 درهم و دیگری را با 3 درهم می خرد، 5 درهمی را به قنبر غلامش می دهد و 3 درهمی را خود می پوشد.

و اسلام نابی ! که امروز داریم مانند آب های گل آلود است که با انواع خرافه ها مخلوط شده است.

«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل »

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت دهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت دهم

بزرگترها به خاطر دارند دور فلکه حضرت رضا علیه السلام در همکف خیابانی بود که ماشین ها و درشکه ها از آن عبور می کردند. در طرح تخریب اطراف فلکه حضرت رضا، آقای ولیان استاندار وقت مصمم بود برای تعریض فلکه، تمام مغازه ها و هتل های در طرح تعریض را تخریب نمایند و این با مقاومت بسیاری از کسبه ها و بعضی از هتلداران رو به رو شد. مثلا حاج احمد طاقه چیان مغازه ی بزرگی مقابل درب قبله مسجد گوهرشاد داشت و حاضر نبود به هیچ وجه تخلیه کند. با ایشان مذاکره کردند که مغازه یی جنب موزه آن وقت رواق امروز امام خمینی در اختیار ایشان بگذارند و موافقت کرد. ایشان نقل مکان کرد و بعد از مدتی اثاثش را تخلیه و کنار خیابان گذاردند.

از هتل ها تا آنجایی که به یاد دارم هتل داریوش واقع در فلکه آب بود متعلق به آقای مهاجری. صاحب سالن داریوش، که به هر نحو بود آنجا را هم تخلیه کردند. آخرین نفر که مقاومت کرد آقای حاجی اسدزاده (معروف به حاجی لته) صاحب هتل سینا واقع در فلکه حضرت نزدیک خیابان طبرسی بود که خود و خانواده اش در هتل مستقر شدند و گفتند اگر می خواهید تخریب کنید هتل را روی سر همه ما خراب کنید. بالاخره روزی آقای ولیان مامور می فرستد که آقای اسدزاده را به استانداری بیاورند. پسر بزرگ ایشان آقای رضا اسدزاده پدر را تنها نمی گذارد و با هم به استانداری می روند. به محض ورود آقای اسدزاده و پسرش را به اتاق آقای ولیان هدایت می کنند. آقای ولیان طبق معمولی که داشت فحش های  چارواداری و خیلی رکیک به آقای اسدزاده نثار می کند، آقای اسدزاده که عصبانی شده درجواب می گویند من فکر می کردم که از دهان نماینده شاه گل می بارد، ولی حالا دیدم گه می بارد و به محض اینکه آقای اسدزاده این حرف را می زند، ولیان از پشت میز حرکت می کند و به طرف آقای اسدزاده می آید و یک سیلی محکم به گوش ایشان می زند. فرزند ایشان آقای رضا اسدزاده چنان از این حرکت که پدرش سیلی خورده  غضبناک و ناراحت می شود که در همان لحظه یک سیلی محکم به ولیان می زند. در این حال مامورین آنها را دستگیر و به زندان می فرستند، شورای تامین استان جلسه می گذارند تا موضوع را بررسی می کنند تا حکم لازم به وسیله مقامات قضائی صادر شود. خوشبختانه رئیس ساواک که از اعضای موثر شورای تامین و با ولیان سخت مخالف بوده اظهار می دارد چون من در آنجا نبودم و صحنه را ندیدم نمی توانم صورت مجلس را امضا نمایم. از طرفی پدرخانم آقای رضا اسدزاده فرمانده ارتش شیراز و چون قدری زمینه های مذهبی هم داشته و قبل از انقلاب با شهید آیت الله دستغیب مراوده یی هم داشته و ارادت می ورزیده و همین آشنایی سبب زنده بودن و دستگیر نشدن ایشان می شود و همچنین از فرمانده های مورد توجه شاه هم بوده، ایشان هم برای رهایی دامادش آقای رضا اسدزاده فعالیت می کند که ایشان از این مهلکه ی خطرناک نجات پیدا می کند.

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت یازدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت یازدهم

به پیشینه تاریخچه انجمن های ادبی که در آن سال ها من نبودم، کاری ندارم.

در سال های حدود 1333 که منزل ما بعد از چهارراه پل خاکی، کوچه بنفشه بود و نزدیک منزل سرگرد نگارنده که شنبه شب ها در منزل باز و چراغ روشن بود و من چون نوجوان بودم به خود جرات نمی دادم به آن جلسه بروم. اگرچه با اغلب آنها از قبیل آقای قدسی و کمال و صاحبکار و آقای باقرزاده و محمدرضا حکیمی آشنا بودم. البته من شاعر نیستم ولی چون دوستدار شعر و علاقه مند به ادبیات بودم به انجمن های ادبی سر می زدم. ظاهرا انجمن ادبی سرگرد نگارنده را با نام انجمن فردوسی را استاد قدسی راه اندازی کرده بود. البته در این انجمن بزرگانی همچون دکتر فیاض، غلامحسین یوسفی، سید جلال آشتیانی، محمدرضا حکیمی و آقای باقرزاده و بعضی از روحانیون اهل ذوق و بعد ها دکتر شریعتی و دکتر شفیعی کدکنی شرکت می کردند و نام این بزرگان کافی است که به بزرگی این انجمن ها پی ببریم. البته این انجمن ها صرفا شعرخوانی نبود که به پژوهش در آن ها پرداخته می شد اما در انجمن ادبی فرخ به اشاره استاد کمال بعد از سال های 1360 شرکت می کردم و غالبا این جلسه را صبح های جمعه با اصغر میرخدیوی می رفتم. در جلسه انجمن ادبی استاد محمد قهرمان عصرهای سه شنبه گاهی شرکت می کردم. به خصوص اوقاتی که استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در مشهد حضور داشتند. آقای قهرمان زنگ می زدند که امروز عصر منزل ما حتما بیایید، آقای دکتر شفیعی هستند. یادم هست در جلسه یی که ایشان در منزل آقای قهرمان بودند همه درخواست خواندن شعر کردند و ایشان قبول نمی کردند. من خواستم اگر اجازه بفرمایید یکی از اشعار شما را قرائت کنم. اجازه دادند وآن این شعر بود:

بر باغ ما ببار

بر باغ ما که خنده ی خاکستر است و خون

باغ درخت مردان

این باغ باژگون

ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم

در تور تشنگی و تباهی

با نظم واژه های پریشان گریستیم

در عصر زمهریری ظلمت

عصری که شاخ نسترن ، آنجا

گر بی اجازه برشکفد ، طرح توطئه ست

عصر دروغ های مقدس

عصری که مرغ صاعقه را نیز

داروغه و دروغ درایان

می خواهند

در قاب و در قفس

بر باغ ما ببار

بر داغ ما ببار

در لحظات شعر خواندن من، آقای قهرمان بیرون از اتاق بودند، فرمودند ادیبیان چه خواندی؟

گفتم شعری از استاد شفیعی کدکنی.

گفتند من بیرون از اتاق بودم، دو مرتبه بخوان.

امتثال امر کردم. در غالب این جلسات به همراهی دوست خوبم آقای اصغر میرخدیوی سراینده اشعار به لهجه خراسانی همراه بودم.

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت دوازدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت دوازدهم

در خاطراتم یادآوری کردم که در مهدیه آقای عابدزاده ادبیات عرب می خواندیم. با توجه به اینکه تعدادی از دانش آموزان دبیرستانی شب ها را مشغول یادگیری ادبیات عرب بودند. جو فکری انجمن مخالف خواندن دروس جدید و رفتن به دبیرستان بودند و اظهار می کردند بچه ها در دبیرستان مشکل اعتقادی پیدا می کنند. من و تعدادی از انجمنی ها با این طرز تفکر مخالف بودیم.  به طوری که در شکل گیری دبیرستان علوی هنگامی که دوستان ما می خواستند از موقوفات مسجد گوهرشاد زمین بگیرند، بیش از پانصد متر نمی دادند. آقای حاج آقا غنیان برای گرفتن زمین بیشتری به تهران رفت و از یکی از افراد با نفوذ توصیه گرفت و دبیرستان علوی با همکاری ایشان و هم فکری آقای سر رشته دار و قدسی و دیگر دوستان  خوش فکر در وسعت بیشتری به ثمر نشست.

خاطره یی دیگر از دوست بسیار خوبم آقای محمد شیر محمدی بیاورم. پدر ایشان با مرحوم آیت الله گلپایگانی مرجع تقلید رفت و آمد داشتند، به طوریکه وقتی حضرت ایشان برای زیارت به مشهد مشرف می شدند، منزل آقای حاجی شیر محمدی وارد می شدند و چون همسایه منزل آقای حاجی عابدزاده بودند، آقای عابدزاده برای دیدن آیت الله گلپایگانی  به منزل آقای شیرمحمدی می روند. حضرت آیت الله ضمن تمجید از فعالیت های مذهبی آقای عابدزاده پیشنهاد می کنند شما هم مدارس تان را مثل بعضی از مدارس مذهبی تهران و شهرستان های دیگر مجوز از آموزش و پرورش بگیرید تا رسمی شوند. ایشان در جواب می گویند اگر من قدرت می داشتم یک حلب بنزین روی ساختمان اداره آموزش و پرورش می ریختم و آنجا را آتش می زدم. در این موقع آیت الله گلپایگانی می فرمایند دیگر من با شما بحثی ندارم. با توجه به آن طرز تفکر تعداد قابل توجهی از دوستان ما به کانون نشر حقایق اسلامی که استاد محمدتقی شریعتی هر هفته شب های شنبه تفسیر قرآن می گفتند می یافتیم و کم کم جذب آنجا شدیم.

محمدتقی شریعتی مزینانی در سال 1286 در خانواده مذهبی و ریشه دار در مزینان زاده شد. پدرش شیخ محمود و پدربزرگش آخوند ملا قربان علی از شاگردان برجسته حاج ملا هادی سبزواری حکیم و فیلسوف شهیر شرق معروف به آخوند حکیم از روحانیون شیعه منطقه مزینان بودند. در سال 1307 به مشهد رفت تا تحصیلات حوزوی اش را در حوزه علمیه مشهد که از نظر شناخته شدگی علمی پس از حوزه علمیه قم در رتبه دوم قرار داشت ادامه دهد. سپس حوزه علمیه را به قصد تدریس در مدارس ملی ترک کرد. او بر این باور بود که آینده کشور به سرنوشت جوانان تحصیل کرده گره خورده است و باید به نحوی اسلام را به جوانان آموزش داد . محمد تقی شریعتی دو سنت دیرپای خانواده را کنار گذاشت. اول آنکه پس از اتمام دوران تحصیل به مزینان که منزلگاه سنتی خانواده اش محسوب می شد بازنگشت. دوم اینکه با وجود برخورداری از تحصیلات حوزوی بر  خلاف آباء و اجدادش به جای بر تن کردن عبا و و بر سر گذاشتن عمامه، کت و شلوار پوشید و کلاه شاپو بر سر گذاشت. شریعتی تصمیم گرفته بود که خود به آموزش جوانان بپردازد. جوانانی که در پندار او عامل تغییر یا روشنفکران اسلامی آینده بودند. برای نیل به این هدف شریعتی مجبور بود که ادبیات فرا گیرد و شبیه آنان سخن بگوید و همانند آنان لباس بپوشد تا بلکه جوانان را مجذوب خود کند. به تعبییر مغنیه یکی از روشنفکران و روحانیون شیعه لبنان، شریعتی کلاه شاپو بر سر می گذاشت و کت و شلوار می پوشید تا بیشتر نسل جوان را جذب کند. پس از آنکه رضا شاه در سال 1320 به اجبار سلطنت را ترک کرد، فعالیت های دینی و سیاسی که تا آن هنگام کاملا تحت کنترل بود، دوباره از سر گرفته شد. از سویی فعالیت های حزب توده گسترش یافته بود و از سوی دیگر احمد کسروی اساس تشیع را زیر سوال برده بود و آن را انحراف از اسلام می خواند، تحت این شرایط بود که محمدتقی شریعتی در سال 1320 کارزاری تک نفره را برای نشر آنچه او روح متعالی و مترقی اسلام می دانست آغاز کرد. در سال 1323 کانون نشر حقایق اسلامی را با هدف مقابله با نفوذ بی خدایی که توسط کمونیست ها ترویج داده می شد در مشهد بنیان گزارد. از دیگر اهداف تاسیس کانون بازگرداندن روشنفکران مسلمانی بود که به دلیل احساس نفرت از کهنه پرستی و تاریک اندیشی بعضی از مبلغان دینی از اسلام روی گردانده و به آغوش کمونیست ها پناه برده بودند. با این وجود گرایش های مدرن و معتدل کانون نشر حقایق اسلامی را نهایت ضدیت بعضی از روحانیون سنتی در مشهد را برانگیخت و به تعبیر علی شریعتی در بحبوحه ی سال های پس از 1320 در حالی که روشنفکران گرایش های مارکیستی داشتند و مذهبیون گرایش های مرتجعانه، و روشنفکران مذهبی خود را بی پشتوانه و تنها می یافتند. محمدتقی شریعتی راه سومی میان این دو گشود. باید به خاطر داشت که فضلای روشنفکر حوزه از قبیل آقای محمدرضا حکیمی و شفیعی کدکنی و تعدادی دیگر از طلاب به کانون رفت و آمد داشتند، از جمله آیت الله میلانی که از مراجع تقلید بودند، کاملا از ایشان پشتیبانی می کردند به طوری که پس از تعطیلی کانون شب های چهارشنبه جلسه با شکوهی در منزل مشارالیه از سال 1336 تا سال 1339 برگزار می شد که حوزویان و دانشگاهیان استقبال بی نظیری می کردند.

در انتخابات مجلس هفدهم در مشهد، محمدتقی شریعتی در صدر فهرست انجمن های اسلامی شهر که ذیل عنوان موتلفه اسلامی دور هم گرد آمده بودند، قرار داشت اما دولت به جهاتی انتخابات مشهد، شیراز و اصفهان را باطل اعلام کرد. پس از کودتای 28 مرداد 1332 بر ضد دولت ملی دکتر مصدق و تا پیش از تابستان 1336 که کانون برای نخستین بار تعطیل شد، کانون به مرکز فعالیت های ملی مبدل شده بود و پس از تشکیل نهضت مقاومت ملی، اعضای کانون به عضویت آن در آمدند و در تابستان 1336 و در پی انتشار جزوه ای با عنوان " نفت" محمد تقی شریعتی و برخی دیگر از اعضای کانون دستگیر و زندانی شدند. اکنون به ویژگی های استاد شریعتی از نگاه استاد محمدرضا حکیمی می پردازیم.

و ما اکنون در صدد سخن گفتن درباره یکی از اثرگذارترین آن بزرگان  ومجاهدانیم. یکی از اندک شماران سپیده باوران و فروغ آوران، استاد محمد تقی شریعتی مزینانی خراسانی، سپیده باوری سترگ و دین داری بیدار، زمان شناسی تعهد گرا، عالمی بهره یافته از محضر استادان بزرگ دین شناسی و وحی باوری دنیای استاد محمد تقی شریعتی چه دنیای زیبایی بود. دنیایی در عین آرامش ناشناسی، سرشار از اندیشه، ایمان، زندگی، ارزش، قناعت، مناعت، فروتنی، آزادگی، تعلیم، تکلیف و جهاد در راه حفظ اعتقاد درست اجتماع که بزرگترین سرمایه اجتماع است و مبارزه با استبداد و استعمار، دنیایی که در آن  آسایش فدای تعهد شده بود و مسئولیت شناسی، خط اصلی آن را ترسیم می کرد، بزرگانی همچون استاد شهید مرتضی مطهری ، استاد سید جلالی آشتیانی، علامه جعفری و شیخ جواد مغنیه نظرات بسیار خوب و ارزنده یی را راجع به استاد شریعتی ابراز کرده اند که برای جلوگیری از اطاله کلام از اظهار نظر آن بزرگان صرف نظر می کنم.

مطلب دیگر اینکه استاد با دو نفر از مراجع بزرگ دیدار داشتند که از زبان خود ایشان می شنویم: در سال 1320 آقایان روحانیون مشهد اصرار می کردند که شما لباس روحانی به تن کنید تا این که آیت الله العظمی بروجردی به مشهد مشرف شدند. در آن زمان ما همسایه مرحوم حاجی شیخ مرتضی عیدگاهی بودیم. ایشان قاصد فرستاد که آقای بروجردی می خواهند اینجا بیایند، خوب است که تو هم بیایی. من به آنجا منزل مرحوم حاج شیخ رفتم. دوستان به آقای بروجردی گفتند که ما هرچه می گوییم عبا و عمامه بگذارند، قبول نمی کند. شما به ایشان بفرمایید که این کار را بکند. آقا گوشش سنگین بود. دست را پشت گوشش گرفت و گفت تا خودش چه بگوید. من گفتم. واعظ و منبری خیلی زیاد است ولی در دبیرستان و دانشگاه کسی نیست و من فکر می کنم که در فرهنگ و دانشگاه و دبیرستان ها لازم تر باشد تا اینکه من عبا و عمامه بگذارم و بیایم در مسجد گوهرشاد منبر بروم. آقا فرمودند راهی  که خودش انتخاب کرده است بهتر است. بعد همین طور که رو به من نشسته بودند، دست هایشان را بلند کردند و شروع کردند در حق من دعا کردن و فرمودند راهی را که خودت داری ادامه بده. در اولین دیداری که برای استاد با آیت الله میلانی در منزل آیت الله میرزا علی اکبر نوغانی روی داد در آن جلسه  آیت الله میلانی از باب تشویق مطالبی را تذکر دادند و به خصوص توجه به نسل جوان مملکت را به نحو موکدی توصیه فرمودند. من به چهره استاد می نگریستم و متوجه شدم اشک بر پهنای صورتش سرازیر شد، مرحوم آیت الله میلانی فرمودند من می خواستم به شما دلداری بدهم نه اینکه شما را متاثر کنم. استاد در حالی که اشک ها از چهره خود می زدود گفت تاثر من برای این است که بنده برای اولین بار از یک مرجع تقلید و عالم روحانی این همه توجه به نسل جوان و سفارش درباره آنها را می شنوم.

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت سیزدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت سیزدهم

اصغر میرخدیوی گرچه با من نسبت فامیلی داشت، یعنی خواهرزاده ایشان آقای محمدی داماد عمه ما بود ولی در سال 1355 همسفر ما در حج بود و هم اتاق من و قاسم معین درباری. آن وقت ها سفر حج یک ماهه بود و در این یک ماه در بین اشک ها و خنده ها بیشتر با هم انس پیدا کردیم. مدیر کاروان ما آقای جواد مقیمیان و روحانی کاروان شیخ مهدی متقیان یزدی بود ولی از آنجا که آقای میرخدیوی اهل طنز بود، اتاق ما از اتاق روحانی کاروان بیشتر مستمع داشت و حاجیان محضر میرخدیوی را مغتنم می شمردند. در آن سفر برادرم آقای جلیل ادیبیان که هم سفر ما و ناظر این صحنه ها بود رو به من کرد و گفت شما باید حج تان را اعاده کنید که در سال 1359 چنین کردیم. در فرودگاه آقای غلامرضا قدسی که رئیس سازمان اوقاف بودند و در آن سال حج زیر نظر اوقاف بود، از من سوال کردند عازم حج هستید، گفتم آری، گفتند صبر کن با پرواز آخر با هم می رویم، آقای طبسی هم هستند که گفتم من خداحافظی کرده ام، منتظر خواهم بود. در این سفر وقتی به مکه رسیدیم پروازهای ایران به عربستان قطع شد. گفتند عراق به ایران حمله کرده و جنگ بین ایران و عراق آغاز شده است. خلاصه ما در عربستان 45 روز ماندیم تا توانستیم با تغییر مسیر هوایی به ایران برگردیم. پس از مراجعت فکر می کردیم جنگ چند ماهی بیشتر طول نمی کشد ولی این جنگ لعنتی 8 سال به طول انجامید و در نتیجه دو کشور مسلمان و همسایه چنانکه می خواستند ویران گردید. من و اصغر میرخدیوی از همان سفر حج سال 1355 تا لحظه مرگش که در سال 1372 اتفاق افتاد، غالبا همدیگر را ملاقات می کردیم، به ویژه اینکه صبح های جمعه به اتفاق به جلسه انجمن ادبی فرخ می رفتیم و از محضر شاعران خوب بهره می بردیم. چهره های شناخته شده انجمن فرخ، استاد قهرمان، استاد غلامرضا قدسی، استاد کمال، استاد صاحبکار و استاد باقرزاده بودند که همه آنها از دوستان بسیار خوب و صمیمی من بودند. البته در این انجمن علاوه بر شعرا عده ای از اساتید دانشگاه هم بودند که بحث های ادبی هم داشتند. از جمله آقای دکتر احمد علوی که به معرفی کتاب های ادبی و ویژگی های آن می پرداختند. شعرای جوانتری هم بودند که از ذوق خوبی برخوردار بودند. از قبیل امیری اسفندقه و غلامرضا شکوهی و گاهی انجمن به مناسبت هایی به نیشابور و یا خواف سفرهای دسته جمعی داشتند و مراسم شعرخوانی برگزار می کردند. از اصغر میرخدیوی می گفتم وی با آفرینش طنزها و اشعار محلی با گویش مشهدی در انجمن های ادبی و در صحنه تاتر و رادیو از جایگاهی ویژه برخوردار بود. از آثار اوست: پند و لطیفه، خنده و گوهر، سی سال پشت صحنه تاتر، رویای جوانی و غم پیری، کشکول خنده، غزل و رباعی، نمک و نمکدان، حاضرجوابی های شیرین و چند اثر دیگر. میرخدیوی در یکی از محله های قدیمی مشهد (کوچه کربلا) در یک خانواده مذهبی پا به عرصه گیتی نهاد و بنا به رسم آن زمان پس از دوران کودکی به مکتب خانه رفت. پس از مکتب خانه به تحصیلات عادی خود ادامه داد و از همان زمان به کارهای فرهنگی علاقه ای نشان داد. لیکن پدر و خانواده اش مخالف این گونه فعالیت ها بودند. پس از اتمام سربازی به استخدام اداره فرهنگ درآمد و در رادیو مشهد هم به عنوان نویسنده و هم مجری مشغول به کار شد. مردم مشهد هنوز او را با نمایش رادیویی اش بیاد دارند، سرانجام در نیمه شب 3 آذر 1372 جان به جان آفرین تسلیم کرد. مردم مشهد و ادارات آموزش و پرورش و رادیو تلویزیون تشییع جنازه یی بی نظیر از وی به عمل آوردند و در صحن قدس و در جوار بارگاه حضرت رضا علیه السلام دفن شد و مجلس ترحیم با شکوهی در مسجد بناها برگزار گردید. آقای رضا قانع یکی از مداحان خوش صدا و خوش قریحه که با آن مرحوم هم انسی داشت رو به من کرد و گفت ادیبیان دلم نمی آید در مجلس ترحیم میرخدیوی روضه بخوانم، نظرت چیست، گفتم اشعار بابا طاهر عریان را بخوان.

سه پنج روزه که بوی گل نیومه        صدای چهچه بلبل نیومه

روید از باغبون گل بپرسید               چرا بلبل به سیل گل نیومه

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت چهاردهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت چهاردهم

ازکانون نشر حقایق اسلامی به رهبری استاد محمد تقی شریعتی بحثی به میان رفت. این کانون تاثیرات مثبت و چشم گیری روی جوانانی که به اردوگاه کمونیسم و سوسیالیسم امید بسته بودند، نمود و آنها را به دامن اسلام برگرداند، علاوه بر تاثیر در محیط مشهد چون تربیت شدگان کانون به سرتاسر کشور ماموریت پیدا می کردند و در آنجا نیز به روشنگری و زدودن خرافات از چهره اسلام می پرداختند و نه در ایران که در آمریکا و اروپا دانشجویانی که برای تحصیل می رفتند و تربیت شده کانون بودند در انجمن های اسلامی  خارج از کشور نقش به سزائی داشتند. از شاخص ترین تربیت شدگان کانون دکتر شریعتی بود که فرزند استاد محمد تقی شریعتی بود.

دکتر علی شریعتی به سال 1312 در مزینان از توابع سبزوار در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. پدر او استاد محمدتقی شریعتی مردی پاک و پارسا و عالم به علوم نقلی و عقلی و استاد دانشگاه مشهد بود. علی پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و پس از شش سال وارد دانشسرای مقدماتی در مشهد شد. علاوه بر خواندن دروس دانشسرا در کلاس های پدرش به کسب علم می پرداخت. معلم شهید پس از پایان تحصیلات در دانشسرا به آموزگاری پرداخت و کاری را شروع کرد که در تمامی دوران زندگی کوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ایمانی خالص با تمامی وجود آن را دنبال کرد، شریعتی در سال 1334 به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشکاه مشهد وارد گشت و رشته ادبیات فارسی را برگزید. در همین سال علی با یکی از هم کلاسان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج می کند. وجود تفکر خلاق و استعداد سرشار باعث شد که معلم شهید در طول دوران تحصیل در دانشکده ادبیات به انتشار آثاری چون ترجمه ابوذر غفاری، ترجمه نیایش الکیس کارل و چند اثر دیگر و یک رشته مقالات تحقیقی در این زمینه همت گمارد. معلم انقلاب در سال 1337 پس از دریافت لیسانس در رشته ادبیات فارسی به علت شاگرد اول شدنش برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد. وی در آنجا به تحصیل علومی چون جامعه شناسی، مبانی علم تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و با اساتید بزرگی چون ماسینیون، گورویج و سارتر و... آشنا شد و از علم آنان بهره های بسیار برد. دوران تحصیل شریعتی هم زمان با جریان نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق بود که او نیز با قلم و بیان خود و نوشته های محکم و مستدل از این حرکت دفاع می نمود. وی پس از سال ها تحصیل با مدرک دکتری در رشته های جامعه شناسی و تاریخ ادیان به ایران بازگشت. در همان دوران نیز فعالیت های بسیاری در زمینه های سیاسی و مبارزاتی و اجتماعی داشت که به گوشه ای از آن فعالیت ها می پردازیم.

در سال 1959 میلادی به سازمان آزادی بخش الجزایر می پیوندد و سخت به فعالیت می پردازد. در سال 1960 میلادی مقاله ای تحت عنوان (( به کجا تکیه کنیم؟ )) را در یکی از نشریات فرانسه منتشر می کند. در سال 1961 میلادی مقاله (( شعر چیست )) سارتر را ترجمه و در پاریس منتشر می نماید و در همان اول علت فعالیت در سازمان آزادی بخش الجزایر گرفتار می شود و در زندان پاریس با (( گیوز )) مصاحبه ای می کند که در سال 1965 در توگو چاپ می شود. در سال 1961 نیز مقاله ای تحت عنوان (( مرگ فرانتس فانون )) را در پاریس منتشر می کند، همچنین در طول مبارزات مردم الجزایر برای آزادی دستگیر می شود و مورد ضرب و شتم پلیس فرانسه قرار می گیرد و روانه بیمارستان می شود و سپس به زندادن فرستاده می شود. هم چنین با مبارزان بزرگ ملت های محروم نیز آشنا می شود و در سال 1343 به ایران باز میگردد در مرز ترکیه و ایران توقیف و به زندان قزل قلعه تحویل داده می شود و بعد از چند ماه آزاد و به خراسان زادگاهش می رود. در سال 1344 مدتی پس از بیکاری، اداره فرهنگ مشهد استاد جامعه شناسی و تاریخ فارغ التحصیل دانشگاه سوربن را به عنوان معلم انشاء کلاس چهارم دبستان در یکی از روستاهای مشهد استخدام می کند و سپس در دبیرستان به تدریس می پردازد و بالاخره به عنوان استادیار تاریخ وارد دانشگاه مشهد می شود. در سال 1348 به حسینیه ارشاد دعوت می شود و به زودی مسئولیت امور فرهنگی حسینیه  را به عهده گرفته و به تدریس جامعه شناسی مذهبی، تاریخ شیعه و معارف اسلامی می پردازد. در این محل است که دکتر شریعتی با قدرت و نیروی کم نظیر و با کنجکاوی و تجزیه و تحلیل تاریخ چهره های مقدس و شخصیتهای بزرگ اسلام را معرفی نمود، استحکام کلام، بافت منطقی جملات با اتکا به پشتوانه فنی و عمیق فکری اش هر شنونده ای را در کوتاه ترین مدت، سراپا گوش می ساخت و در نیم راه گفتار تحت تاثیر قرار می داد و سپس به هیجان می آورد. در سال 1352 رژیم، حسینیه ارشاد که پایگاه هدایت و ارشاد مردم بود را تعطیل نمود و معلم مبارز را به مدت 18 ماه روانه زندان می کند و در خلوت و تنهایی است که علی نگاهی به گذشته خویش می افکند و استراتژی های مبارزه را بار دیگر ورق زده و با خدای خویش خلوت می کند. از این به بعد تا سال 1356 و هجرت، دکتر زندگی سختی را پشت سر گذاشت. ساواک نقشه داشت که دکتر را به هر صورت ممکن از پا درآورد ولی شریعتی که از این برنامه آگاه می شود، آن را لوث  می کند. در این زمان استاد محمدتقی شریعتی را دستگیر و تحت فشار و شکنجه قرار داده بودند تا پسرش را تکذیب و محکوم کند اما این مسلمان راستین سر باز زد. دکتر شریعتی در همان روز ها و ساعات خود را در اختیار آنها می گذارد تا اگر خواستند ، وی را از بین ببرند و پدر را رها کنند. وقتی دکتر خود را در اختیار ساواک می گذارد  حسین زاده که بازجوی دکتر و از سران ساواک بود پدرش را به دفتر می خواند تا او را از زندان آزادکند. ضمنا" دکتر را قبلا در دفتر خود احضار کرده بود. استاد چون مدتی را در تاریکی زندان به سر برده بود، چشم هایش بینایی لازم را نداشته تا دکتر را ببینید، تا اینکه دکتر جلو می رود و دست پدر را می بوسد و خود را  معرفی می کند. استاد پس از اینکه قطرات اشک را از صورت خود پاک می کند، بقچه ی خود را زیر بغل می گیرد و به طرف خروجی زندان می رود. دکتر هم چنان پدر را نظاره می کند. در این وقت حسین زاده می پرسد چه چیز را می بینی و تعقیب می کنی؟ دکتر در جواب می گوید چهارده قرن مظلومیت شیعه را.

در مهرماه 1353 ساواک که غافل گیر شده بود و از محبوبیت علی آگاه، او را به دست شکنجه روحی و جسمی سپرده و می خواستند او را وادار به همکاری نموده و برایش شوی تلویزیونی درست کنند و پاسخ او هیچگاه حقیقتی را به خاطر مصلحت ذبح شرعی نکرده است چنین بود و اگر خفه ام کنند، سازش نخواهم کرد و حقیقت را قربانی مصلحت خویش نمی کنم.

دکتر در 25 اردیبهشت 1354 تهران را به سوی اروپا ترک گفت تا دورانی جدید را با مطالعه آغاز کند. سرانجام در روز یکشنبه 29 خرداد 1356 با قلبی عاشق، اندیشه ای پاک، ایمانی محکم، زبانی قاطع، قلمی توانا، روانی آگاه و سیمائی آرام به سوی آسمان ها و آرامشی ابدی عروج کرد و عاشقان و دوستداران خود را در این فقدان همیشه محسوس تنها گذاشت.

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت پانزدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت پانزدهم

در سال 1346 محمد مهاجری مدیرعامل آژانس مهاجری به مشهد آمده بود و مرا احضار کرد و گفت فلانی من در مشهد می خواهم شعبه ای بزنم و از هرکس سوال کردم گفتند فقط ادیبیان می تواند شعبه مشهد را اداره کند. ابتدا من تردید داشتم، زیرا در مشهد نه آژانسی بود و تنها نمایندگی ایران ایر بود که من مسئول بودم و دارای موقعیت اجتماعی بسیار خوب اما محاسبه کردم که شاید کارمند بودن مثل دوره ی 6 ساله ابتدایی می ماند و من 6 سال کارمند بوده ام و بایستی راه جدیدی را آغاز کنم. بالاخره با مهاجری کنار آمدم. ابتدا در گوشه مغازهی دایی مهاجری آقای علی مهاجر در نبش کوچه سینما فردوسی در خیابان پهلوی (امام خمینی امروز) مشغول شدم. شروع موفقی تورهای مهاجری در تهران پیدا کرده بود و در شهرستان هنوز مردم عادت نکرده بودند تا اینکه با تلاش مستمر و تقسیط ماهیانه، تورها را در مشهد راه اندازی کردم. تورها به مقاصد خاور دور، اروپا، آمریکا،دور دنیا، استرالیا و همه نقاط جهان بر قرار بود. در مدت کوتاهی کمتر از 2 سال از مغازه علی مهاجر به خیابان خسروی نو دو دربند مغازه را از آقای سخاوتی خریداری کردیم و در آنجا مستقر شدیم با قراریک سوم مالکیت من و دو سوم مالکیت مهاجری،  و برای اینکه مهاجری در استخدام کارمند و مسائل دیگر آژانس کاری نداشته باشد. سهم دو سوم مهاجری را با ماهی 30 هزار تومان اجاره کردم و مشغول کار شدم و با توفیق تمام دور از جان این سال ها! کار را به پیش بردیم. در مدتی که در مغازه علی مهاجر در خیابان پهلوی سابق بودم مشاهداتی از سینما فردوسی داشتم و هر روز در چشم انداز من بود چون بین این فیلم ها آنتراکت بود. مردی به نام غلامرضا خان و همسرش در آنجا آجیل و خوراکی می فروختند. عواملشان اینها را در سینما در معرض فروش می گذاشتند. نحوه درست کردن ساندویچ همان گونه که سبزی ها را از سبزی فروشی می خریدند، نخ نایلونی که سبزی ها را بسته بودند باز نمی کردند و با کارد سبزی ها را خرد می کردند و لای نان ساندویچی می ریختند و بقیه مواد را هم همین گونه به ساندویچ اضافه می کردند و بدین گونه صد در صد بهداشتی!! تحویل مشتری می دادند. یادم هست جوی جلو سینما فردوسی جدول بندی نبود و تمام جوی را خزه گرفته بود و ماهی های ریزی داخل این جوی بود. تابستان ها در هوای گرم یک بشکه بزرگ در لابی سینما می گذاشتد و از همین آب های کذائی داخل جوی با سطل پر می کردند و یک تغار ماست ترش هم داخل بشکه و با یخ های آن زمان که با کاه و آلودگی های دیگر همراه بود، دوغ درست می کردند و لیوانی یک ریال می فروختند. یک وقت یک نوجوان که دوغ خریده بود اعتراض می کند که داخل لیوان دوغ، ماهی است. خانم غلامرضا خان که او هم فرهنگی در حد شوهرش داشته به مشتری فحشی نثار می کند و می گوید می خواهی با یک لیوان دوغ یک ریالی توی لیوان نهنگ داشته باشد و دوغ نیمه خورده را از مشتری می گیرد و داخل بشکه تخلیه می کند و یک لیوان دیگر دوغ به او می دهد. داستان های عجیبی از این زن و شوهر که در داخل سینما فردوسی خوراکی می فروختند دارم که چون بحث را طولانی می کند همین جا درز می گیرم. آن سال ها گردش جوان ها در شب در همین خیابان پهلوی سابق بود. از چهار طبقه که با احداث بلوار مدرس تخریب شد تا میدان سوم اسفند پیش رفت. سینماهای خیابان پهلوی سابق عبارت بودند از: سینما شهرزاد، سینما فردوسی، سینما ایران، سینما رادیو سیتی، سینما متروپل، سینما کریستال، سینما سعدی ، سینما مولن روژ و البته سینماهای دیگری از قبیل سینما دیاموند و سینما آریا و سینما شهر فرنگ و چند سینمای دیگر در نقاط دیگری گشایش یافت. در محل جدید مهاجری در خیابان خسروی نو وارد اجرای تورهای مشهد و نیشابور شدیم. البته در اجرای تورهای داخلی راهنمایی آقای مهندس جلائی رئیس وقت گردشگری که آن وقت اداره ی جلب سیاحان نام داشت موثر بود. بدینگونه که ایشان بنده را احضار کردند و گفتند که فلانی تور داخلی بگذارید. عرض کردم امکانات نیست. گفتند تنظیم می کنیم. جلسه یی با نماینده استاندار وقت آقای طارقیان و خود مهندس جلائی و اینجاب تشکیل شد و در آن جلسه قرار شد یک دستگاه اتوبوس تشریفاتی شرکت واحد در اختیار قرار گیرد و اجرا با ما باشد. تورهای نیشابور را با نفری 300 ریال با چلوکبابی آن روز که هیچ تناسبی با چلوکبابی امروز نداشت و تورهای فردوسی و طرقبه را با 150 ریال اجرا کردیم که عکس های آن موجود است. با این حساب ده ها هزار نفر را از مسافرین و مجاورین با این تورها اعزام می کردیم. حتی قبل از انقلاب در تابستان روزانه چند دستگاه تور نیشابور از هتل ها ثبت نام داشتیم و اعزام می کردیم که بعد از بلبشوی آژانس های مسافرتی و به ویژه هتل ها که هرکدام میزی برای ثبت نام تور دارند و با یک راننده مسافران را به نیشابور و تورهای شهری می فرستند. ببین تفاوت ره از کجاست تا  به کجا! راهنما های تحصیل کرده دوره دیده با آن کیفیت تورها را اجرا می کردند و حالا با چه!! از مهندس جلائی رئیس سازمان جلب سیاحان سخن به میان آمد. اولین محل اداره آنها مقابل هتل باختر خیابان پاسداران 4 که هم اکنون در اجاره اداره دارائی است شکل گرفت. با کارمندانی نظیر آقای مهندس صمدی و آقای شیرمحمدی و خانم هادی زاده و امثال این ها که همه اینها در مسئولیت خود کاملا تبحر داشتند. آن وقت ها مشهد پلی بود که توریست های خارجی برای رفتن به افغانستان و پاکستان و نپال از مشهد عبور می کردند و با اتوبوس های شرکت خاور تور که در خیابان نخریسی بود بلیت می خریدند. آقای مهندس جلائی دستور دادند دفتر فروش بلیت خاور تور کاملا بازسازی و تزئین شود و چندین تابلو از دیدنی های ایران در دفتر مذبور نصب نمودند. این نمونه ای بود از عشق و علاقه مدیر به مسئولیت های خود.

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت شانزدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت شانزدهم

هیچ بارانی رد پای او را از کوچه خاطراتم نخواهد شست.

در حدود سال های 1332 که در خیابان خسروی نو فعلی که این خیابان هنوز احداث نشده بود در کوچه کنار سرای مهدیه فرش فروش ها در منزلی زندگی می کردیم که هنوز آن خانه به همان وضع قدیمی باقی است. این منزل در دو قسمت شمالی و جنوبی دو واحد بود که در قسمت شمالی آن خانواده ی ما که حدودا 9 نفر بودیم زندگی می کردیم و در قسمت جنوبی آن دختر عمه من با همسر و دو دختر و یک پسرش زندگی می کردند. دختر بزرگ آنها به همسری برادر بزرگم در آمد و دختر کوچک آنها دخترک معصومی بود که 9 ساله می نمود و در همان کوچه رو به روی خانه ما مدرسه دخترانه یی به نام مدرسه گوهرشاد بود که در آن تحصیل می کرد. من در آن وقت نوجوان 16 ساله یی بودم و به قول شاعر اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست / چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است.

از همان نوجوانی عشق این دخترک در دلم جوانه زد. سال ها گذشت و من که در مغازه بزازی حاج آقا پیوندی حسابدار بودم، حاج آقای پیوندی به پدرم گفت حاج آقا اگر موافقید یکی از دختران حاج رضا وطنچی را برای حسین آقا بگیریم. حاجی وطنچی مرد ثروتمند و شوهر عمه ما بود. پدرم در جواب گفت: حسین دل در گرو دیگری دارد. سال ها بر این منوال رفت تا اینکه خانواده دختر عمه من به تربت مهاجرت کردند و این دخترک حالا در دبیرستان پروین تربت حیدریه رشته تجربی می خواند. پس از اخذ دیپلم برای دوره ی دو ساله تربیت معلم به مشهد آمد و مشغول تحصیل شد. دبیران بسیار خوب و برجسته یی از قبیل آقای دکتر رزمجو داشتند و پس از اتمام دوره دو ساله به استخدام آموزش و پرورش در آمد و در دوران خدمت پس از چند سال معلمی و نظامت به مدیریت دبستان موسوی قوچانی منصوب شد. در این اثنا آقای دکتر طبسیان که دایی ایشان و پسر عمه من بودند برای ازدواج ما پا در میانی کرد و کار ما با لطف خدا سامان گرفت و جشن عروسی ما در منزل چهارراه پل خاکی کوچه بنفشه برگزار گردید. نتیجه این ازدواج دو دختر و دو پسر که همه ی این چهار نفر به حمداله ازدواج کردند و موفق هستند. از ویژگی های جالب اینکه مادر ما 7 پسر داشت که برای هیچکدام از آنها به خواستگاری نرفت و همه ی پسرها همسر خودشان را انتخاب کرده اند.

ما در این پیرانه سر آرزویی جز سعادت و خوشبختی آنها را نداریم. پسر بزرگم وحیدرضا مدیر شعبه آژانس ادیبیان در پردیس دانشگاه فردوسی است و پسر دیگرم مهندس محمدرضا ادیبیان مدیر دفتر مرکزی آژانس ادیبیان در خیابان پاسداران جنب هتل جم می باشد. یک دخترم عروس آقای حاج جعفر رضازاده و دختر دیگرم همسر آقای دکتر جلال معتمدی فر است. اکنون که این یادداشت ها را می نویسم در آستان 80 سالگی هستم و هیچ آرزویی جز عنایت الهی ندارم و همیشه این بیت ورد زبانم هست که می گویم:

خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار

 

لینک مطلب
خاطرات حسین ادیبیان قسمت هفدهم

خاطرات حسین ادیبیان قسمت هفدهم

از حدود سال 1347 که با آژانس مهاجری همکاری می کردم. سفرهای خارجی من آغاز شد و هر سال چند سفر خارجی داشتم به ویژه اینکه مرتب شرکت های هواپیمایی برای معرفی مسیرها و جاذبه ی شهرها “ FAM “  تورهای مربوط به مدیران آژانس های مسافرتی می گذاشتند. مثلا شرکت ایرفرانس مسیر جدیدی از آتن به نایروبی آغاز کرده بود که عده ای از مدیران آژانس ها را دعوت کرده بود و آن وقت سفرهای خارجی از مهرآباد شروع می شد. از تهران به آتن سفر کردم. یک شب در آتن بودیم و شب را در مهمانی ایر فرانس که غذای دریایی تدارک دیده بود شرکت کردیم. البته بعضی از مهمانان اعم از آقایان و خانم ها پاره یی از غذاها از قبیل خرچنگ حالت تهوع به آنها دست داد و روز بعد از آتن به نایروبی رفتیم. نایروبی پایتخت کشور آفریقایی کنیاست. شهر نایروبی در کنار رودخانه نایروبی در جنوب کنیا قرار دارد. جمعیت کنیا بر اساس سرشماره یی سال 2016، 48 میلیون نفر و پایتخت آن نایروبی حدود 4 میلیون نفر جمعیت و بزرگترین شهر شرق آفریقا به شمار می آید. این شهر امروزه از شهرهای اصلی قاره آفریقا . از مرکز اصلی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن است. نایروبی دارای پارک ها و فضاهای باز متعددی در داخل شهر است. بیشتر نواحی نایروبی فضای سبز بوده  و شهر دارای پوشش متراکمی از درخت می باشد. پارک وحش بسیار جالبی دارد که بازدیدکنندگان در داخل اتومبیل می نشینند و حیوانات آزاد در پارک در حرکت هستند. پس از بازدید از این پارک گروه ما که حدودا 30 نفر بودند از پارک خارج شدیم و همه مشغول شدند به عکس گرفتن با بومی ها که حلقه های فلزی بزرگی در گوش و بینی و با نیزه هایی در دست داشتند و لباس محلی خاص پس از عکس گرفتن در آن روستا نظرم دکان محقری را جلب کرد که یک شاخه موز که حدود 40 موز داشت جلو دکانش آویز کرده بود. با خودم گفتم این شاخه موز را بخرم و بین دوستان توزیع کنم ولی با خود گفتم قطعا فارسی که بلد نیست و انگلیسی هم ممکن است نداند، با چه زبان صحبت کنم وقتی وارد دکان برای خرید موزها شدم دیدم فروشنده یک مرد سالخورده یزدی است در شگفت شدم و پرسیدم فلانی تو در اینجای دنیا چه می کنی؟ پاسخ داد پدران ما در سال های قحطی سوار کشتی به مقاصد مختلف دنیا مهاجرت کرده اند. عده یی به هند و عده یی به آفریقا. بالاخره شاخه موز را خریدم که به دوستان بدهم. پس از خارج شدن ار دکان یک گروه بچه های بین 5 تا 7 ساله سیاه پوست و عریان با هم بودند و مشغول بازی و من تشخیص دادم این موزها را باید بین این کودکان تقسیم کنم و چنین کردم. از سفرهای دیگر آفریقایی، شمال آفریقا یعنی مصر بود. مصر کشوری در شمال شرقی قاره آفریقا و شبه جزیره سینا هم که در قاره آسیا قرار گرفته بخشی از قلمرو این کشور است. مصر در جنوب دریای مدیترانه و غرب دریای سرخ قرار داشته و از غرب با لیبی، از جنوب با سودان و از سوی شبه جزیره سینا با اسرائیل و نوار غزه در فلسطین مرز زمینی دارد. مصر یکی از پر جمعیت ترین کشورهای آفریقایی و خاورمیانه است و اکثر جمعیت بیش از80 میلیون نفر آن در کنار رود نیل زندگی می کنند، حد.د نیمی از جمعیت مصر شهرنشین هستند که بیشتر آنان در دو شهر بزرگ قاهره و اسکندریه زندگی می کنند. مصر یکی از قدیمی ترین تمدن های بشری بوده و آثار باستانی متعدد موجود در این کشور که مهمترین آنها اهرام سه گانه است. گردشگران زیادی را جذب این کشور می کند. حدود دوازده درصد نیروهای مصر در بخش گردشگری و شهرهای تفریحی ساحل دریای سرخ فعالیت دارند. جزوه یی که دکتر علی شریعتی پس از بازدید از اهرام ثلاثه خطاب به بزرگانی که سنگ های اهرام را می برند و در این راه کشته می شدند، نوشت بنام " آری این چنین بود برادر " که به نقلی از آقای محمد اسفندیاری محقق و پژوهشگر این جزوه سه میلیون تیراژ پیدا کرده بود. متن کوتاهی از این جزوه را می نویسم، دقت کنید:

(( ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی‌کنیم، آزاد شده‌ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده‌ایم. اندیشه ما را برده کرده‌اند. دلمان را به بند کشیده‌اند و اراده‌مان را تسلیم کرده‌اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده‌اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادی‌های جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده‌اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام‌های حاکم، کوزه‌های خالی زیبایی شده‌ایم که هر چه می‌سازند، می‌بلعیم. ))

آخرین سفر به آفریقا در سال 1392 رفتیم، آفریقای جنوبی بود که شهر های ژوهانسبورگ و یکی دو جای دیگری که بازدید کردیم واقعا جالب و دیدنی بود و حیوانات متنوعی در جنگل مورد بازدید قرار می گیرد. کشور آفریقای جنوبی در واقع سه پایتخت دارد. قوه ی مجریه در پرتوریا، پارلمان در کیپ تاون و قوه قضاییه در بوم فونتین مستقر است. پر جمعیت ترین شهر جمهوری آفریقای جنوبی شهر بزرگ ژوهانسبورگ است. جمهوری آفریقای جنوبی به دلیل مهاجرت اروپاییان و بهره وری از معادن زیرزمینی سیاه پوستان تا شهروندی درجه 3 تنزل دارند. تا جاییکه تا سال 1994 اکثریت سیاه پوستان دارای حق رای نبودند. این کشور از اعضای بنیان گذتر اتحادیه آفریقا و بزرگترین اقتصاد را در میان اعضا دارد. آفریقای جنوبی علاوه از زبان های محلی به زبان انگلیسی هم تکلم می کنند. از چهره های برجسته و شاخص آفریقای جنوبی نلسون ماندلا ( زاده 1918 – در گذشته 2013 ) نخستین رییس جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد. وی پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجسته مخالف تبعیض نژادی (آپارتاید) در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ملی آفریقا بود. او به خاطر دخالت در فعالیت های مقاومت مسلحانه مخفی محاکمه و زندانی شد. او همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود. ماندلا در طول 27 سال زندان که بیشتر آن را در یک سلول سپری کرد، مشهور ترین چهره مبارز علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی بود، ماندلا پس از آرادی از زندان در سال 1990 سیاست صلح طلبی را در پیش گرفت و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی ای شد که نماینده تمامی قشرهای مردم باشد. بسیاری از مردم آفریقای جنوبی به نشانه احترام وی را (پدربزرگ) صدا می زنند. ماندلا پس از آزادی از زندان با مخالفین خود که او را به زندان افکنده بودند، هیچ برخوردی نکرد و اغلب آنها را نیز به عنوان همکار در کابینه خود دعوت کرد. شهردار لندن با وجود مخالفت های زیاد خواستار نصب مجسمه از نلسون ماندلا در ضلع شمالی میدان ترافالگار است، ماندلا مانند گاندی تبدیل به نماد آزادی و برابری در مردم جهان شده است.

 

لینک مطلب

تور های داخلی

-

تور اصفهان و خوانسار

توراصفهان و خوانسار برای ثبت نام با تلفن 05138598151 تماس حاصل فرمایید.
-

تور یک روزه نیشابور

  تور یک روزه نیشابور تاریخ حرکت جمعه 31 فروردین ساعت 8:30 از مقابل آژانس ادیبیان  گشت ها شامل قدمگاه، آرامگاه عطار، آرامگاه خیام، آرامگاه کمال الملک، امامزاده محروق، کارگاه فیروزه ت
-

تور چابهار

تور چابهار در هوایی مطلوب برای اطلاعات بیشتر با 38598151 تماس بگیرید.
-

تور قشم

برای اطلاعات تکمیلی با شماره تلفن 38598151  تماس بگیرید.

تور های خارجی

تور روسیه ویژه جام جهانی 2018

تور روسیه 11 شب اقامت در هتل های 4 ستاره به همراه صبحانه حرکت 25 خرداد 97 برای اطلاعات تکمیلی با 38598151 تماس بگیرید. خدمات تور: بلیت های پرواز با هواپیمایی ایرفلوت روسیه ایرباس 320پروازها

همکاری با شرکت ها